آرام گرفتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آرام گرفتن . [ گ ِ رِ ت َ ] (مص مرکب ) استراحت کردن . آسودن : به طینوس گفت ایدر آرام گیر چو آسوده گردی بکف جام گیر. فردوسی . ◄ استقرار. ساکن شدن . تسکین یافتن . از جنبش بازایستادن . اقراد. مستریح گشتن . اقترار. اقرار. آرامش یافتن . قرار گرفتن : نگه کن بر این گنبد تیزگرد... نه از جنبش آرام گیرد همی نه چون ما تباهی پذیرد همی . فردوسی . چو بیدار باشی تو خواب آیدم چو آرام باشی شتاب آیدم . فردوسی . بی وصل تو دل در برم آرام نگیرد بی صبحت تو کار من اندام نگیرد. معزی . و لرزه بر اندامش افتاد چندانکه ملاطفت کردند آرام نمی گرفت .(گلستان ). ♦ آرام گرفتن با ؛ آسودن با. خوی کردن با. مأنوس گشتن با : گر آهوئی بیا که کنار منت حرم آرام گیر با من و از من چنین مَشَم . خفاف . ◄ نشستن . جای گرفتن : پس او را بفرمود شاه جهان [ ضحاک ] که آرام گیرد [ کاوه ] بَرِ آن مِهان . فردوسی . ♦ آرام گرفتن بچه ؛ از گریستن بازایستادن او. پس از بازی و شرارت و شیطنت و شوخی ساکت و ساکن شدن او. ♦ آرام گرفتن درد ؛ بریدن و قطع شدن آن . ♦ آرام گرفتن دریا ؛ ساکن شدن امواج آن . فرونشستن انقلاب آن . ♦ آرام گرفتن هوا ؛ از رعد و طوفان ایستادن آن .