آرام یافتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آرام یافتن . [ ت َ ] (مص مرکب ) استراحت کردن . برآسودن . مستریح شدن : وز آن پس بکین سیامک شتافت [ کیومرث ] شب و روز آرام و خفتن نیافت . فردوسی . سپهدار بشنید و آرام یافت خوش آمدْش از آن مهتران کام یافت . فردوسی . یکی بی هنر بود نامش گراز کزو یافتی شاه [ خسروپرویز ] آرام و ناز که بودی همیشه نگهبان روم یکی دیوسر بود و بیداد و شوم . فردوسی . شوریده ای که در آن سفر همراه ما بودنعره ای برآورد و راه بیابان گرفت و یک نفس آرام نیافت . (گلستان ). ♦ آرام یافتن بچیزی ؛ بدو تسلی گرفتن .