آرامگه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آرامگه . [ گ َه ْ ] (اِ مرکب ) مخفف آرامگاه . جای آسایش . مهد. مهاد : نهاده برآن دژ دری آهنین هم آرامگه گشت و هم جای کین . فردوسی . ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست ؟ حافظ. جان بشکرانه کنم صرف گر آن دانه ٔ دُر صدف دیده ٔ حافظ بود آرامگهش . حافظ. ◄ مقر. مستقر. وطن . موطن : بسازند و آرایش ره کنند وز آرامگه دست کوته کنند. فردوسی . این همان چشمه ٔ خورشید جهان افروز است که همی تافت بر آرامگه عاد و ثمود. سعدی . ◄ کنام : رنگ آن روز غمی گردد و بیرنگ شود که بر آرامگه شیر بگرد آید رنگ . فرخی . ◄ لانه . آشیانه : معدن زاغ شد آرامگه کبک و تذرو مسکن شیر شد آوردگه گور و غزال . فرخی .