آرامیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آرامیدن . [ دَ ] (مص ) آرمیدن . استراحت کردن . آسودن . ساکن شدن . (زمخشری ). آسایش یافتن . سکون . استقرار. اسکان . (زوزنی ). بیارامیدن . قرار گرفتن : نیارامد از بانگ هنگام جنگ [ رستم ] همی آتش افروزد از خاک و سنگ . فردوسی . شاهی است به کشمیر اگر ایزد خواهد امسال نیارامم تا کین نکشم زوی . فرخی . دهقان به سحرگاهان کز خانه بیاید نه هیچ بیارامد و نه هیچ بپاید. منوچهری . نخفت و نیارامید تا به سیستان آمد. (تاریخ سیستان ). و اوقات را بخش کرده بود زمانی به نماز و خواندن زمانی به نشاط و خوردن زمانی کار پادشاهی بازنگریدن و زمانی به آسایش و خلوت به آرامیدن . (تاریخ سیستان ). در این وقت ملطفها رسید از منهیان بخارا، که علی تکین البته نمی آرامد و ژاژ می خاید و لشکر میسازد. (تاریخ بیهقی ). و اصحاب مناصب ... بمحل و مرتبه ٔ خویش پیش رفتند و ایستادند و بنشستند و بیارامیدند. (تاریخ بیهقی ). هر چیز با قرین خود آرامد جغدی قرار کرده بویرانی . ناصرخسرو. بلیناس رفت پیش بتی بیارامید که تعلق بعلم نجوم داشت . (مجمل التواریخ ). و او مردی سفردوست بود و هیچ نیارامیدی . (مجمل التواریخ ). تو که عمارت دنیا را دوست داری چون دلت آنجا نیارامد باز بدست خود خراب میکنی و جائیت که دل بیارامد بنا درمی افکنی . (کتاب المعارف ). درویش بی معرفت نیارامد تا فقرش بکفر انجامد. (گلستان ). ◄ خفتن . خوابیدن . نوم . استنامه : سام شب را بدانجایگاه رفتی و بیارامیدی (مجمل التواریخ ). زلف او رهزن شود چشمش چو گردد مست خواب شبرو طرّار خیزد چون بیارامد عسس . ظهیر فاریابی . بازرگانی ... شبی در جزیره ٔ کیش مرا بحجره ٔ خویش برد.همه شب نیارامید از سخنهای باخشونت گفتن . (گلستان ). ◄ از جوش و غلیان بازایستادن . فرونشستن کف : باغبان بیامد و شاه را گفت [ جمشید را] این شیره [ آب انگور ] همچون دیگ بی آتش میجوشد و تیر میاندازد، گفت چون بیارامد مرا آگاه کن . باغبان روزی دید صافی و روشن شده ... و آرامیده شده . (نوروزنامه ). ◄ شکیبیدن . صبر کردن . شکیبا شدن : اگر طفلی بدو گوید بیارام که زیر این عسل زهر است در جام ... (اسرارنامه ). ◄ مطمئن شدن . اطمینان یافتن . (زمخشری ). از اضطراب بازآمدن . استیناس . طمأنینه . (مجمل اللغه ) : بدان نامه بیارامید و همه ٔ نفرتها زائل گشت و قرارگرفت [ آلتونتاش ]. (تاریخ بیهقی ). بسخن بونصر قویدل و ساکن گشت و بیارامید. (تاریخ بیهقی ). وی را نیک ترسانیده بودند اما بدان نامه بیارامید. (تاریخ بیهقی ). [ منوچهر ] خدمت و بندگی نمود و دل او بیارامید.(تاریخ بیهقی ). از حجت بشنو سخن بحجت بر حجت حجت بدل بیارام . ناصرخسرو. ایزدتعالی او را [ موسی را ] نبوت داد و با موسی مناجات کرد و آیتها نمود از عصا و دیگرچیزها تا موسی بیارامید. (مجمل التواریخ ). ◄ وطن گرفتن . منزل کردن . جای گرفتن : و بدان موضع که عبداﷲ طاهر معین گردانیده بود بیارامید.(تاریخ بیهقی ). ◄ نشستن آشوب . برخاستن فتنه : و بعد از مجارا طریق مدارا پیش گرفتیم و سر بتدارک بر قدم یکدیگر نهادیم و بوسه بر سر و روی هم دادیم و فتنه بیارامید. (گلستان ). ◄ بازایستادن : کسی کو بجوید ز ما راستی بیارامد از کژّی و کاستی . فردوسی . ♦ آرامیدن با ؛ رفث . مباضعه . عشرت و صحبت با زنان : دختر دهقانی را دوست گرفت و بخواست و با وی بیارامید و دختر از قباد آبستن گشت بکسری نوشروان . (مجمل التواریخ ). و رجوع به آرام شود. ♦ آرامیدن جمعی در طاعت کسی ؛ یکدل و همداستان شدن در فرمانبرداری او : تا همگان بهرات رسیدند هر دو لشکر با هم برآمیخت، دلهای رعیت و لشکری بر طاعت ما و بندگی بیارامید و قرار گرفت . (تاریخ بیهقی ). ما در این هفته حرکت خواهیم کرد... جهانی در هوا و طاعت ما بیارامیده . (تاریخ بیهقی ). دلهای رعیت و لشکری بر طاعت ما... بیارامید. (تاریخ بیهقی ). ♦ آرامیدن دریا ؛ از آشوب و انقلاب بازایستادن آن . رَهْو. ♦ آرامیدن شب ؛ سجو.