آزاده خو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آزاده خو. [ دَ / دِ ](ص مرکب ) آزاده خوی . دارای خوی آزادگان : همی تیر و چوگان کنند آرزوی چه فرمان دهد شاه آزاده خوی ؟ فردوسی . گمانت چنین است کاین تاج و تخت سپاه و فزونی و نیروی بخت ز گیتی کسی را نبد آرزوی از آن نامداران آزاده خوی ... جهان را بمردی نگه داشتند یکی چشم بر تخت نگماشتند. فردوسی . سپهبد فرستاد از چار سوی گزیده بزرگان آزاده خوی . فردوسی . بیامد سوی حجله ٔ آرزوی بدو گفت ای ماه آزاده خوی . فردوسی . همی بود جشنی نه برآرزوی ز تیمار پیروز آزاده خوی . فردوسی . توئی چون فریدون آزاده خوی منم چون پرستار و نام آرزوی . فردوسی . بدیدار او آمدش آرزوی برِ دختر و شاه آزاده خوی فرستاده هندی فرستاده ای ... فردوسی . گرفتند گرد اندرش چار سوی چو بیچاره شد شاه آزاده خوی ... فردوسی . ◄ در صفت اسب، اصیل . نجیب : هم آهوفغند است هم یوزتک هم آزاده خویست و هم تیزگام . فرالاوی .