آزادوار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آزادوار. [ زادْ ] (ص مرکب، ق مرکب ) با خوی و خصلت آزادان . چون آزادمردان : زمانه پندی آزادوار داد مرا زمانه را چو نکو بنگری همه پند است بروز نیک کسان گفت غم مخور زنهار بسا کسا که بروز تو آرزومند است . رودکی . گشاده درِ هر دو آزادوار میان ْ کوی کندوری افکنده خوار. ابوشکور.
آزادوار. [ زادْ ] (اِخ ) شهرکی است [ از خراسان بنواحی اسفراین ] اندر میان بیابان و بانعمت و بر راه گرگان . (حدودالعالم ). و میوه خاصه انگور آن بخوبی مشهور است و یاقوت گوید شهری است در اول ناحیه ٔ جوین یا گویان از طرف قومس از توابع نیشابور - انتهی . ومدفن سیدحسن غزنوی شاعر بدانجاست و ابوموسی ابراهیم بن عبدالرحمن بن سهل آزادواری منسوب بدین قریه است .
آزادوار. [ زادْ ] (اِ مرکب ) نام لحن و نوائی از موسیقی : صلصل باغی بباغ اندر همی نالد بدرد بلبل راغی براغ اندر همی نالد بزار این زند بر چنگهای سغدیان پالیزبان وآن زند بر نایهای لوریان آزادوار. منوچهری . دستانهای چنگش سبزه بهار باشد نوروز کیقبادی وآزادوار باشد. منوچهری .