آزادگان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آزادگان . [ دَ /دِ ] (اِ) ج ِ آزاده . احرار. جوانمردان : دیر زیاد آن بزرگوار خداوند جان گرامی بجانش اندر پیوند... دائم بر جان او بلرزم ازیراک مادر آزادگان کم آرد فرزند. رودکی . منم گیو گودرز کشوادگان سر سرکشان پور آزادگان . فردوسی . نیامد همی بانگ شهزادگان مگر کشته شد شاه آزادگان . فردوسی . ◄ نُجبا : و سپاه جمع شد از موالی و سرهنگان و آزادگان سیستان همه یکدل و یک نهاد و تشویش از میان برخاست . (تاریخ سیستان ). من از پاک فرزند آزادگانم نگفتم که شاپوربن اردشیرم . ناصرخسرو. کجا باشد محل آزادگان را در چنین وقتی که بر هر گاهی و تختی شه و میر است مولائی . ناصرخسرو. وگر آرزوت است کآزادگان تراپیشکاران شوند و خدم . ناصرخسرو. از آنکه وحشت آزادگان خطرناک است . عبدالواسع جبلی . ◄ وارستگان . درویشان . (بمعنی مجازی فعلی ) لاابالیان . رندان . بی قیدان : اگر ندارم سیم شکوفه نیست عجب که سرو نیز ز آزادگان و بی درم است . رفیع لنبانی . قرار در کف آزادگان نگیرد مال نه صبر در دل عاشق نه آب در غربال . سعدی . بسرو گفت یکی میوه ای نمی آری جواب داد که آزادگان تهی دستند. سعدی . گفت هر یکی را دخلی معین است بوقتی معلوم و گهی تازه اند و گاه پژمرده و سرو را هیچ نیست و همه وقتی تازه است و این است صفت آزادگان . (گلستان ). مجلس آزادگان را از گرانی چاره نیست . ابن یمین . بخواه جان و دل از بنده و روان بستان که حکم بر سر آزادگان روان داری . حافظ. ♦ امثال : آزادگان تهی دستند . سعدی . مادر آزادگان کم آرد فرزند . رودکی . مجلس آزادگان را از گرانی چاره نیست . ابن یمین . ... وحشت آزادگان خطرناک است . عبدالواسع جبلی .