آزادگی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آزادگی . [ دَ / دِ ] (حامص ) حریت . جوانمردی . اصالت . نجابت . شرافت . مُرُوّت . مکرمت . (دستوراللغة). وارستگی . مردمی : همه آزادگی و همت تو قهر کرده ست مر کیانا را. خسروانی یا خسروی . ابوالمظفر شاه چغانیان که برید به تیز دشنه ٔ آزادگی گلوی سؤال . منجیک . بداد و دهش دل توانگر کنید از آزادگی بر سر افسر کنید. فردوسی . بزرگان گنج سیم و زر گوالند تو از آزادگی مردم گوالی . طیان مرغزی . به آزادگی از همه شهریاران پدیدار همچون یقین از گمانی . فرخی . اینت آزادگی و بارخدائی و کرم اینت احسانی کآن را نه کران است و نه مر. فرخی . ای صورت تو بر فلک رادی آفتاب ای عادت تو بر تن آزادگی روان . فرخی . نشان کریمی ّ و آزادگی برآوردن مردم ممتحن به آزادمردی ّ و آزادگی تو کس دیده ای درخور خویشتن ؟ از آزادگان هرکه او پیشتر بشکر تو دارد زبان مرتهن ... فرخی . آزادگی آموخته زو طریق رادی گرفته زو رسوم و سنن وآزادگان را برکشیده ز چاه چاهی که پایانش نیابد رسن . فرخی . ای به آزادگی ّ و نیک خوئی نه عجم دیده چون تو و نه عرب . فرخی . تو را بمردی و آزادگی میان سپاه هزار نام بدیع است و صدهزار لقب . فرخی . ای خوی تو خجسته و رای تو چون تو راست دائم تو را بفضل و به آزادگی هواست . فرخی . بعلم و عدل و به آزادگی ّ و نیکخوئی مؤیّد است و موفق مقدم است و امام . فرخی . ملک چنانکه ز آزادگی سزید گزید ز آهوان چو نگاری ز بتکده ٔ فرخار. فرخی . بدین کریمی و آزادگی که داند بود مگر امیر نکوسیرت نکوکردار. فرخی . ای بحرّی و به آزادگی از خلق پدید چون گلستان شکفته ز سیه شورستان . فرخی . همه پادشاهان همی زو زنند بشاهی ّ و آزادگی داستان . فرخی . دانش و آزادگی ّ و دین و مروت این همه را خادم درم نتوان کرد. عنصری . هزار سال همیدون بزی بپیروزی بمردمی ّ و به آزادگی ّ و نیک خوی . منوچهری . خوی بد اندر ره آزادگی قید دو دست و غل بر گردنست . ناصرخسرو. در ره آزادگیست قول وی و فعل وی پاک ز تزویر و زرق دور ز تلبیس و بند. سوزنی . طریق صدق بیاموز ز آب صاف ای دل براستی طلب آزادگی ز سرو چمن . حافظ. سر به آزادگی از خلق برآرم چون سرو گردهد دست که دامن ز جهان درچینم . حافظ. ◄ آسایش . آسودگی . شادی : هست خلّت عین کارافتادگی گر خلیلی کم طلب آزادگی . عطار. ♦ آزادگی کردن ؛ جوانمردی نمودن : نه جز آزادگی کردن ترا کاری همی بینم . فرخی . بر ظن نیکوقصد کردم بدو آزادگی کرد و وفا کرد ظن . فرخی . ♦ آزادگی نمودن ؛ ابراز، اظهار و اعلام آزادگی : آزاده برکشیدن و رادان رسوم اوست وآزادگی نمودن و رادی شعار او. فرخی . زآزادگی نمودن کردارهای نیک آزادگان بشکر تو گشتند مرتهن . فرخی . ♦ امثال : آزادگی و طمع بهم ناید . ناصرخسرو.