آسودگی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آسودگی . [ دَ / دِ] (حامص ) آرامش . آرامی . نرمی . آهستگی . فراغ بال . جمعیت خاطر. راحت . استراحت . سبات . بی رنجی : بباشیم بر آب و چیزی خوریم وزآن پس به آسودگی بگذریم . فردوسی . خود و ویژگان بر هیونان چست بباید به آسودگی راه جست . فردوسی . به آسودگی روز بر سر رسید بسی لشکر از هر سوئی دررسید. فردوسی . از آن پس ز اسبان فرودآمدند زمانی بر آسودگی دم زدند. فردوسی . به آسودگی باز برخاستند به پیکار و کینه بیاراستند. فردوسی . ز نیرو و آسودگی اسب و مرد نیندیشد از روزگار نبرد. فردوسی . آسودگی مجوی که از صدمت اجل کس را نداده اند برات مسلمی . ابوالفرج سگزی . ای گرفتار وپای بند عیال دگر آسودگی مبند خیال . سعدی . ♦ مگر آسودگی بر ما حرام است ؛ جمله ٔ مبتذله ای است و چرا همیشه در رنج باید بود معنی میدهد. و رجوع به آسایش و آسودن شود.