آشفتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آشفتن . [ ش ُ ت َ ] (مص ) خشم گرفتن . غضب کردن . خشمگین شدن . تیز شدن . از جا دررفتن . تافته شدن : ز خاقان مقاتوره آمد بخشم یکایک برآشفت و بگشاد چشم . فردوسی . بروز چهارم برآشفت شاه بر آن موبدان نماینده راه که گر زنده تان دار باید بسود... فردوسی . همه یاد کرد آن کجا رفته بود که شاه اردوان از چه آشفته بود. فردوسی . چو آن نامه برخواند پیروزشاه برآشفت از آن نامور پیشگاه فرستاده را گفت برخیز و رو به نزدیک آن مرد بی مایه شو. فردوسی . چو بشنید پیغام او ساوه شاه برآشفت از آن سنگدل رزمخواه . فردوسی . برآشفت از آن اسب او شهریار جهاندیدگان را همه کرد خوار. فردوسی . چو بشنید بیژن برآشفت سخت کزو شاه را تیره شد روی بخت . فردوسی . سیاوش بدانست کاین کار اوست برآشفتن شاه بازار اوست . فردوسی . برآشفت ماننده ٔ پیل مست یکی گرزه ٔ گاوپیکر بدست . فردوسی . ز دین مسیحا برآشفت شاه سپاهی فرستاد بی مر براه همی گفت پیغمبری کش جهود کشد، دین او را نباید ستود. فردوسی . بسهراب گفت این چه آشفتن است همه با من از رستمت گفتن است . فردوسی . مرا خود ز گیتی گه رفتن است نه هنگام تیزی ّ و آشفتن است . فردوسی . برآشفت کشواد از آن نامدار ز بس گرمیش شد فسرده شرار. فردوسی . شنیدم که از نیکمردی فقیر دل آزرده شد پادشاه کبیر مگر بر زبانش حقی رفته بود ز گردنکشی بر وی آشفته بود. سعدی . ◄ برآشوبیدن . شوریدن . شورش کردن . انقلاب : همی ریخت خون سر بیگناه ازآن پس برآشفت بر وی سپاه . فردوسی . بعد از آن ترکان بر متوکل بیاشفتند و قصد کردندبر کشتن او. (مجمل التواریخ ). پس پرویز همه بزرگان را بند کرد و بفرمود کشتن و ایشان مقداری هزار مرد بودند از مهتران عجم تا ایرانیان بیاشفتند و پسرش شیروی را از زندان بشب اندر بیرون آوردند و بپادشاهی بنشاندند. (مجمل التواریخ ). ◄ بهم برآمدن . رنجیدن از. سرگران شدن با : چو بشنید رستم برآشفت ازوی بدو گفت ای باب پرخاشجوی . فردوسی . ◄ بهیجان آمدن . آتشی شدن : وصف عشق و عاشقان گفتن گرفت وز کمال عشق آشفتن گرفت . عطار. ◄ مضطرب شدن . پریشان خیال گشتن . مشوش شدن . اضطراب . (حبیش تفلیسی ). آلفتن . کالفتن . بشولیدن : که او را ستاره شمر گفته بود ز گفتار ایشان برآشفته بود که باشد ترا زندگانی سه بیست چهارم بمرگت بباید گریست . فردوسی . ♦ آشفتن چشم ؛ بهم خوردن آن . سرخی و یا آبریزش در آن پدید آمدن . ♦ آشفتن دریا ؛ انقلاب آن .ارتجاج . ♦ آشفتن لانه ٔ زنبور و جز آن ؛ زبرزیر کردن آن با چوبی و مانند آن برهم زدن آن . رجوع به آشوفتن شود. ♦ آشفتن موی و دستار ؛ ژولیده و شوریده شدن آن : صوفی سرخوش از این دست که کج کرد کلاه بدو جام دگر آشفته شود دستارش . حافظ. ♦ آشفتن هوا ؛ باد سخت یا ابر سیاه یا برف با بوران پدید آمدن . ♦ امثال : دستار کل که برآشفت تاجان بکوشد . ◄ پریشان شدن . درهم و برهم شدن . کراشیده گشتن . کراشیدن . (تحفةالاحباب اوبهی ). ◄ تغییر به بدی . بدل شدن از حسن به قبح : چنین بود تا شد بزرگیش راست بر آن چیز بر، پادشه شد که خواست برآشفت و خوی بد آورد پیش بیک سو شد از راه و آئین خویش . فردوسی . داده آن صورت و آن هیکل آبادان روی زی زشتی و آشفتن و ویرانی . ناصرخسرو. ♦ آشفتن باد ؛ سخت وزیدن آن : از آشفتن باد، چوب سراپرده بر سرش افتاده و از آن بمرد. (مجمل التواریخ ). ♦ آشفتن بر ؛ شیفته شدن به . عاشق گشتن به : همی گفت هر زن که جفت عزیز گهر بود کردش زمانه پشیز بیاشفت بر بنده ٔ خویشتن نه دل پاک مانده ست وی را، نه تن بصد دل بر او عاشق و مبتلاست ... شمسی (یوسف و زلیخا). لفظ و معنی بیکدگر جفت است زآن خرد بر خطش بیاشفته ست . سنائی . اگر خود هفت سبع از بر بخوانی چو آشفتی الف بی تی ندانی . سعدی . ♦ آشفتن روزگار و زمانه ؛ برگشتن آن . ادبار بخت : چون روزگار برتو بیاشوبد یک چند پیشه کن تو شکیبائی . ناصرخسرو. پیش زمانه چو برآشفته شد خوار شود همچو عدو آشناش . ناصرخسرو. ◄ مصدر دیگر آن آشوب است . آشفتم . بیاشوب .