آشفته
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آشفته . [ ش ُ ت َ / ت ِ ] (ن مف / نف ) خشمگین . بخشم آمده . مقابل آهسته : گهی آرمده و گه آرغده گهی آشفته و گه آهسته . رودکی . میغ چون ترکی آشفته که تیر اندازد برق تیر است مر اورا مگر و رخش کمان . فرالاوی . بگفت آنچه خاقان بدو گفته بود که از کین آن کشته آشفته بود. فردوسی . بگفتش بدو آن کجا رفته بود چو خاقان ورا دید کآشفته بود. فردوسی . پراندیشه شد شاه یزدان پرست ز خون ریختن دست گردان ببست چو مهر جهانجوی پیوسته شد دل مرد آشفته آهسته شد. فردوسی . سیاوش بگفت آن کجا رفته بود وز آن کو ز سودابه آشفته بود. فردوسی . سپهبد شد آشفته از گفت اوی نشد پند بهرام یل جفت اوی . فردوسی . بگفت آنچه با پیلتن گفته بود ز طوس و ز کاووس کآشفته بود. فردوسی . ◄ ارغنده . آرغده : که هرگز ندیدم بدینسان دلیر نه ببر بیان و نه آشفته شیر. فردوسی . نگه کرد برزو بدان ده سوار چو شیران آشفته در کارزار. فردوسی . سپهدار قارن چه آشفته پیل زمین کرد از خون چو دریای نیل . فردوسی . چو آشفته شد شیر و تندی نمود سر نیزه را سوی او کرد زود. فردوسی . شیر ارغنده اگر پیش تو آید بنبرد پیل آشفته اگر گرد تو آید بجدال ... فرخی . همی آمد آشفته چون پیل مست ببازو کمانی ّ و نیزه بدست . اسدی . تاج در میان دو شیر آشفته نهادند بر تخت و بهرام با گرز برفت و شیر را بکشت و بر تخت نشست . (مجمل التواریخ ). ◄ کراشیده . ریخته و پاشیده . درهم وبرهم . زَبَرزیر. شلوغ پلوغ . شوریده و گوریده . کالفته . مختلط. آشوفته : برآنگونه سودابه را خفته دید [ کاوس ] سراسر شبستان برآشفته دید. فردوسی . ◄ متفرق . پراکنده . پریشان : سپهبدان بر، آشفته لشکری گشتند چنانکه خواهند از هر سوئی همی رانند. مسعودسعد. ♦ آشفته شدن موی سر ؛ شعث . شعثان . ناخوار شدن آن : زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی دردست نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان نیم شب دوش ببالین من آمد بنشست . حافظ. ♦ دریائی آشفته ؛ منقلب . ♦ موئی آشفته ؛ ژولیده . پریشان . گوریده . وژگال . شوریده . کالیده . ◄ شیدا. (فرهنگ اسدی ). کالیوه . کالُفته . توسعاً، عاشق : دل برد و چون بدانست کم کرد ناشکیبا بگریخت تا چنینم آشفته کرد و شیدا. دقیقی . عاشق آشفته فرمان چون برد درد درمانسوز درمان چون برد؟ عطار. کسانی که آشفته ٔ دلبرند بری از غم خویش و از دیگرند. سعدی . ◄ مضطرب . مشوش . بهم برآمده : پدر گفتش ای نازنین چهر من چه داری دل آشفته در مهر من ؟ سعدی . ◄ شوریده . شورانیده : محمدبن الحصین القوسی شهر بر او آشفته همی داشت . (تاریخ سیستان ). ◄ مختل . باختلال . بفسادگرائیده . ازصحت بگشته : بیمار بد این ملکت زو دور طبیب او آشفته شده طبعش هم مائی و هم ناری . منوچهری . ◄ کاسد. بی رونق : جهانا چه بدمهر و بدخو جهانی چو آشفته بازار بازارگانی . منوچهری . ◄ شلوغ . پر از قطاع الطریق . نامأمون . غیرایمن (راه ) : راهها ناایمن شده است ... و راه از نشابور تا اینجا سخت آشفته است . (تاریخ بیهقی ). ◄ بطپش . باضَربان .مشوش : همه دشت از ایشان پر از خفته دید یکایک دل لشکر آشفته دید. فردوسی . ◄ مضطرب . مشوَّش، چنانکه عبارتی یا تاریخی : و حمزة الاصفهانی روایت کند که هیچ تواریخ آشفته تر از حمیریان نبوده است از بسیاری سالهای ایشان . (مجمل التواریخ ). ◄ بی نظم و نسق .بی انضباط. با هرج و مرج . بَلبشو : جهانم بی تو آشفته ست یک سر چنان چون بی امیر آشفته لشکر. (ویس و رامین ). ♦ امثال : دزد بازار آشفته میخواهد. ◄ ژولیده موی . ژولیده یال . گردآلوده . اشعث .اغبر : ببودند بر در زمانی بپای بپرسید از او آن دو پاکیزه رای که بیگه چنین از کجا رفته اید که با گرد راهید و آشفته اید. فردوسی . بیامد جهانجوی را خفته دید برِ او یکی اسب آشفته دید. فردوسی . ◄ شوریده . گوریده، چنانکه دستار و عمامه : ساقی مگر وظیفه ٔ حافظ زیاده داد کآشفته گشت طره ٔ دستار مولوی ؟ حافظ. ♦ آشفته شدن اختر بر کسی ؛ بنحوست گراییدن آن : بپیروز بر اختر آشفته شد نه بر کام ما شاه تو کشته شد. فردوسی . ♦ آشفته کردن سخن ؛ تلجلج . ♦ آشفته کردن کار ؛ شوریدن کار. ارتثاء. تلبیس . ♦ آشفته گفتن ؛ آمیخته گفتن . تبکل . ♦ خواب آشفته ؛ خواب شوریده . ♦ خوابهای آشفته ؛ اضغاث احلام . خوابهای شوریده . خوابهای پریشان : ندانند تعبیر خوابم همی باحلام گویند جوابم همی به آشفته خوانند خواب مرا خطا گفته اند آن صواب مرا. شمسی (یوسف و زلیخا). ♦ امثال : دور از شتر بخواب، خواب آشفته مبین .
آشفته . [ ش ُ ت َ ] (اِخ ) تخلص شاعری از مردم ایروان بزمان ناصرالدین شاه، نامش حسین .