آشیان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آشیان . (اِ) آشیانه . خانه ٔ مرغ . لانه ٔ مرغ . مأوای طیر. آموت . کابک . کابوک . پدواز. تکند. عش ّ. وکر.وکنه . اُکنه . وقنه . موکن . فراش . موکنه : بدان هر عمود آشیانی بزرگ نشسته برو سبز مرغ سترگ . فردوسی . در آشیان چرخ دو مرغان زیرکند کاندر فضای ربع زمین دانه میخورند. ناصرخسرو. از شمس دین چه آید جز افتخار دین لابد که باز باز پراندز آشیان . سوزنی از صدهزار طفل که مویش چو زر بود سیمرغ زال را بسوی آشیان برد. عمادی شهریاری . مرغ دل از آشیانی دیگر است عقل و جان را سوی او آهنگ نیست . عطار. مرغ را پر می برد تا آشیان پرّ مردم همت است ای مردمان . مولوی . کبوتری که دگر آشیان نخواهد دید قضا همی بَرَدش تا بسوی دانه و دام . سعدی . باز کز آشیان برون نپرد بر شکاری ظفر کجا یابد؟ ابن یمین . ای خسرو خسرونشان کردی جهان را آنچنان کز آمنی باز آشیان سازد کبوتر مستقر. ابن یمین . اگرچه ساعد شاهان بود نشیمن باز ولی بکام دل باز آشیان باشد. ابن یمین . ◄ لانه ٔ زنبور. ♦ مُنج آشیان ؛ زنبورخانه . ◄ سوراخ مار : چیست از گفتار خوش بهتر که او مار را آرد برون از آشیان . خفاف . ◄ لانه ٔ موش . ◄ طبقه . مرتبه . آشکوب . ◄ مجازاً، خانه : چون خانه ٔ بیگانه آشیان شد خو کرد در این بند زاولانه . ناصرخسرو. جنت آشیان و خلدآشیان تعبیری است که باحترام پیش از نام ِ درگذشته آرند. ♦ مثل آشیان عقاب ؛ سخت رفیع (خانه و جز آن ).
مترادف و متضاد واژهدان
آشیانه، لانه کلبه، کومه خانه، ماوا، مسکن آموت
فرهنگ نامهای فارسی
نام زنانه