آفدم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آفدم . [ دُ ] (اِ) فرجام . انجام . عاقبت . ◄ (ص ) اخیر. پسین . ◄ (اِخ ) لقب اردوان، یکی از سلاطین اشکانی : اردوان کوچک، اَفدم ... آفدم یعنی آخر. (مجمل التواریخ ). اردوان بود بزرگتر پادشاهان ملوک طوائف آنکه آفدم خوانندش . (مجمل التواریخ ). ♦ به آفدم (بآفدم ) ؛ سرانجام . در آخر. بفرجام . بعاقبت : همچنان سرمه که دخت خوبروی هم بسان گرد بردارد ز روی گرچه هر روز اندکی برداردش بآفدم روزی بپایان آردش . رودکی (از کلیله و دمنه ). مکن خویشتن از ره راست گم که خود را به دوزخ بری بآفدم . رودکی . بودنت در خاک باشد بآفدم همچنان کز خاک بود انبودنت . رودکی . چه بایدْت کردن کنون بآفدم مگر خانه روبی چو روبه بدم . ابوشکور. محکم کند سرهای خم تا ماه پنجم یا ششم آنگه بیاید بآفدم وآنگه بیارد باطیه . منوچهری . بر اسب گمان از ره راست گم قرارت بدوزخ بود بآفدم . اسدی .