آمیخته
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آمیخته . [ ت َ / ت ِ ] (ن مف / نف ) درهم کرده . مخلوط. ممزوج . مشوب . مختلط. ملبوک . آگسته . مدوف : طلخی و شیرینیش آمیخته ست کس نخورد نوش و شکر بآپیون . رودکی . ♦ آمیخته تر بودن باکسی یا چیزی ؛ سازگارتر، مألوف تر، مأنوس تر بودن با آن : ای رفیقان سخن راست بگویم شنوید طبع من باری، با شوّال آمیخته تر. فرخی . ♦ آمیخته شدن ؛ درهم شدن . اختلاط. (زوزنی ). امتزاج . تمازج . التیاث . اِخلاص . تألف . تهویش . تأشّب . ارتباک . تهاوش . تهوش . ♦ آمیخته کردن ؛ آمیختن . ♦ آمیخته ها ؛ اضغاث .
آمیخته . [ ت َ / ت ِ ] (اِ) جامه ای که جولایان پوشند.
مترادف و متضاد واژهدان
درهم، عجین، قاطی، مختلط، مخلوط، مرکب، معجون، ممزوج، ناسره (متضاد: سره)
فرهنگ طیفی واژهدان
مخلوط، ممزوج، مختلط، قاطی، درهم، همزده، متداخل قلب، تقلیبی ترکیبی، مرکب، متنوع آمیزشی ناخالص آغشته، عجین همنهشت، متداخل، متقاطع مزجی