آمیغ
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِ.)<BR>۱- آمیزش.<BR>۲- مباشرت، مجامعت و نیز پسوندی که معنای آمیختگی میدهد مانند، مرگ آمیغ، زهرآمیغ.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اِ.) ۱- آمیزش. ۲- مباشرت، مجامعت و نیز پسوندی که معنای آمیختگی میدهد مانند، مرگ آمیغ، زهرآمیغ.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آمیغ. (ن مف مرخم ) در کلمات مرکبه چون زهرآمیغ و نوش آمیغ و مانند آن، آمیخته و ممزوج و آمیز باشد : همه به تنبل و رنگ است بازگشتن او شرنگ نوش آمیغ است و روی زراندود. رودکی . ای از این جوربد، زمانه ٔ شوم همه شادی ّ او غمان آمیغ. رودکی . بود شادیش یک سر انده آمیغ. (ویس و رامین ). دم مشک از مغز پرمیغ شد (کذا) دل میغ از او عنبرآمیغ شد. اسدی . سخن آرایان در وصل سرایند سخن فرقت آمیغ نگویند سرود اندر بزم . سوزنی . بحری است کَفَش که ماهیش تیغ بر ماهی بحر گوهرآمیغ. خاقانی . سر نخواهی برد هیچ از تیغ تو ای بگفته لاف کذب آمیغ تو. مولوی . زین تابش آفتاب و تاریکی میغ وین بیهده زندگانی مرگ آمیغ با خویشتن آی تا نباشی باری نه بوده بافسوس و نه رفته بدریغ. ؟ ◄ (اِ) حقیقت، مقابل مجاز. (برهان ). و رجوع به آمیز شود.
آمیغ. (اِمص )آمیزش . خلطه . مخالطت . امتزاج . مزج . خلط. ◄ بضاع . مباضعه . مباشرت . مجامعت . وقاع : چو آمیغ برنا شد آراسته دو خفته سه باشند برخاسته . عنصری . بسی گرد آمیغ خوبان مگرد که تن را کند سست و رخساره زرد. اسدی . چو برداشت دلدار از آمیغ جفت بباغ بهارش گل نوشکفت . اسدی .
مترادف و متضاد واژهدان
آرمش، مباشرت، مجامعت آمیزش، خلط