آهیختن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آهیختن . [ ت َ ] (مص ) کشیدن . برکشیدن . برآوردن . سَل ّ. تشهیر. بیرون کشیدن . آختن . آهختن . آهنجیدن . برآوردن : برآهیخت جنگی نهنگ از نیام بغرید چون رعد و برگفت نام . فردوسی . برآهیخت شمشیر و اندرنهاد همی کرد از آن رزم گشتاسب یاد. فردوسی . برآهیخت شمشیر کین پیلتن ز دیوان بپرداخت آن انجمن . فردوسی . چو آهیخت بر جنگ شب، روز تیغ ستاره گرفت از سپیده گریغ. اسدی . چو آهیخت خور تیغ زرین زبر نهان کرد از او ماه سیمین سپر. اسدی . چو عزمش برآهیخت شمشیر بیم بمعجز میان قمر زد دو نیم . سعدی . ◄ برداشتن .بلند کردن . برافراختن . برافراشتن : برآهیخت گرز و برانگیخت اسب بیامد بکردار آذرگشسب . فردوسی . ◄ کشیدن، چنانکه دلو را برسن . از چاه بالا کشیدن : بدلو اندرون رفت آن پاک تن برآهیخت بُشری ̍ بقوت رسن . شمسی (یوسف و زلیخا). ◄ کشیدن، چنانکه صف را. رده برزدن : بدانسان که فرموده بد شهریار شد آهیخته صفّهای سوار. شمسی (یوسف و زلیخا). ◄ کشیدن، چنانکه اژدهابدَم : برفت ازپسش رستم شیرگیر ببارید بر لشکرش گرز و تیر دو فرسنگ چون اژدهای دژم همی مردم آهیخت گفتی بدم . فردوسی . ◄ راست کردن . ستیخ کردن . باز کردن، چنانکه درنده ای پنجه را : برون آمد آراسته جنگ را بکین جستن آهیخته چنگ را. فردوسی . ◄ برکشیدن، چنانکه پوست را از تن . سلخ : بکشت و ز سَرْشان برآهیخت پوست نماند ایچ از ایشان نه دشمن نه دوست . فردوسی . ◄ کشیدن . برکشیدن . محکم و استوار کردن، چنانکه تنگ اسب را : چو زین برنهادش برآهیخت تنگ بجنبید بر جای تازان نهنگ . فردوسی . ◄ براق کردن .انتفاش . ستیخ کردن، چنانکه پر و موی را : همچون کَشَف بسینه سر اندرکشد اجل آنجا که نیزه ٔ تو برآهیخت یال را. کمال اسماعیل . ◄ کشیدن، چنانکه دست را از دست کسی : بیاهیخت زو دست و بر پای خاست غمی شد بیازید با بند راست . فردوسی . ◄ دست کشیدن از چیزی . ◄ لنجیدن . و رجوع به آختن و آهختن شود. و مصدر دوم یا اسم مصدر آن آهنجش باشد: آهیخت، بیاهنج .