برکشیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برکشیدن . [ ب َ ک َ / ک ِ دَ ] (مص مرکب ) بیرون کشیدن . استخراج کردن . برآوردن . بیرون کردن . بالا کشیدن . بیرون آوردن . (ناظم الاطباء). خارج ساختن . (یادداشت مؤلف ) : لعل می را ز درج خم برکش در کدونیمه کن به پیش من آر. رودکی . ناگاه پای اسب بهرام بدان چاه فروشُد و او را بدان چاه افکند و مردم گرد شدند و خواستند که او را برکشند اسب را برکشیدند و او را هرچند که جستند نیافتند. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). چنانکه خامه ز شنگرف برکشد نقاش کنون شود مژه ٔ من ز خون دیده خضاب . خسروانی . پرستنده ای را بفرمود شاه که طشت آور و آب برکش ز چاه . فردوسی . گولی تو از قیاس که گر برکشد کسی یک کوزه آب ازو بزمان تیره گون شود. لبیبی . ز دل برکشد می تف درد تاب چنان چون بخار زمین آفتاب . اسدی . برکشم مر ترا بحبل خدای بثریا ز چاه سیصدباز. ناصرخسرو. برکشد هوش مرد رااز چاه گاه بخشدْش و مسند و اورنگ . ناصرخسرو. گر هَمَت امروز بر گردون کشد غره مشو زآنکه فردا هم بآخرْت او کشد کت برکشید. ناصرخسرو. کسی که دختر تو را میخواهد این سنگ از سر چاه بردارد و آب با دلو برکشد. (قصص الانبیاء). ساقی منشین به من ده آن می کز خون فسرده برکشد خوی . نظامی . گلیم خویشتن را هر کس از آب تواند برکشید ای دوست مشتاب . نظامی . تا برنکشد زچنبرش سر مانده ست چو حلقه بر سر در. نظامی . مردی دید که از آن پل درافتاد... از دور بانگ کرد اللهم احفظه مرد معلق در هوا بماند تا برسیدند و او را برکشیدند. (تذکرةالاولیاء عطار). انتشال ؛ برکشیدن گوشت از دیگ و آنچه بدان ماند. (اوبهی ). دلو؛ برکشیدن دلو را ازچاه . احتجاف ؛ تمام برکشیدن آب چاه را. مَطخ ؛ برکشیدن آب از چاه بدلو. (از منتهی الارب ). ◄ جدا کردن . به یک سو زدن : چادر سیمابی از روی عروس عالم برکشیدند. (سندبادنامه ص ٣٠٨). انتزاع ؛ برکشیدن از کسی مال وی را. امتشاش ؛ برکشیدن زیور را از گردن خود. امتصاخ ؛ برکشیدن شاخ و برگ یز. امتلاع ؛ برکشیدن پوست گوسفند را از گردن . مصخ ؛ برکشیدن برگ و شاخ یز. (از منتهی الارب ). سلخ ؛ برکشیدن پوست . ♦ برکشیدن پنبه از گوش ؛ خارج کردن آن . گوش فراداشتن . آماده ٔ شنیدن شدن : شو پنبه ٔ جهل برکش از گوش بشنو سخنی بطعم شکّر. ناصرخسرو. ♦ برکشیدن جامه یاپیرهن و جز آن ؛ برآوردن آن از تن . کندن و بیرون آوردن لباس از تن : غمین گشت و پیراهنش برکشید یکی آبکش را ببر درکشید. فردوسی . برکش ای ترک و بیک سو فکن این جامه ٔ جنگ چنگ برگیر و بنه درقه و شمشیر ز چنگ . فرخی . هست در این بس خوشی جامه ز تن برکشی برکشی و درکشی بنده ت را بر چکاد. منوچهری . پس بباید دانست که برکشیدن تقدیر ایزد عزذکره پیراهن ملک از گروهی و پوشانیدن در گروهی دیگر اندر آن حکمت است ایزدی . (تاریخ بیهقی ). چون آدم گندم بگلو فروبرد همه ٔ حله ها از آن فروریخت از همه ٔ اعضای ایشان حق تعالی چون ناخن آفریده بود و از ایشان برکشید و تن ایشان برهنه ماند. (قصص الانبیاء ص ١٩). شیخ گفت این ساعت برو... و این جامه که داری برکش و ازاری از گلیم بر میان بند... (تذکرةالاولیاء عطار). لباس سری و سروری را از سر ایشان برکشند و پوستین و پلاس بر ایشان پوشانند. (کتاب المعارف ). ♦ نقاب برکشیدن ؛ بیک سو زدن آن : زآن روی و خال دلستان برکش نقاب پرنیان تا پیش رویت آسمان آن خال اختر برکند. سعدی . رویی که روز روشن اگر برکشد نقاب پرتودهد چنانکه شب تیره اختری . سعدی . ◄ پوشاندن با چادریا چیزی مانند آن : گلبن پرند لعل همی برکشد بسر باران گل پرست همی گسترد نثار. فرخی . ◄ گستردن : برکشیدند بکهساره ٔ غزنین دیبا درنوشتند ز کهپایه ٔ غزنین ملحم . فرخی . ◄ ممتد کردن . (یادداشت مؤلف ). ممتد ساختن : مثال طبع مثال یکی شکافه زنست که رود دارد بر چوب برکشیده چهار. دقیقی . ♦ رده برکشیدن ؛ رده کشیدن . صف زدن : ز دیبای رومی به پیشش سوار رده برکشیده فزون از هزار. فردوسی . رده برکشیدند ایرانیان چنان چون بود ساز جنگ کیان . فردوسی . ♦ صف برکشیدن ؛ صف زدن . رده بستن : در شهرستان بگشودند و آن مهتران ... صف برکشیدند از در شهرستان تا یک فرسنگی که کلیسیای بزرگ بود. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). چو افراسیاب آن سپه را بدید بیامد برابر صفی برکشید. فردوسی . درفش فریدون چو آمد پدید سپاه منوچهر صف برکشید. فردوسی . ◄ افزودن . ♦ برکشیدن سال ؛ رسیدن آن . منتهی شدن آن : چو سال جوان برکشد بر چهل غم روز مرگ اندرآید بدل . فردوسی . ◄ بالا بردن . بالا کشیدن : آن کجا سرْت برکشید بچرخ بازناگه فروبردْت بخرد. خسروانی . ز چوگان او گوی شد ناپدید تو گفتنی سپهرش همی برکشید. فردوسی . تا چون سولاخ شود آن زنبیل را زود برکشند. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ). دامن از ساق بلورین بگریبان برکش . سوزنی . چراغ پیره زن گر خوش نسوزد فتیله برکشد تا برفروزد. نظامی . ♦ تنگ برکشیدن ؛ مجهز و آماده شدن . مهیای کاری گشتن . مصمم گشتن : چون گرفتی فراز و پست و نشیب برکش اکنون بر اسب رفتن تنگ . ناصرخسرو. هین منشین بیهده مسعودسعد برکش بر اسب قضا تنگ تنگ . مسعود. یا اول محنت است یا آخر عمر زینگونه که تنگ برکشیده ست فلک . (از سندبادنامه ). ◄ بالا بردن . بالای سر بردن : عمود گران برکشیدند باز دو شیر سرافراز و دو رزم ساز. فردوسی . نه صاحبدلان دست برمیکشند که سررشته از غیب درمیکشند. سعدی . ◄ ترقی دادن کسی را. (آنندراج ). مرتبه ٔ کسی را افزودن . (آنندراج ) (غیاث ). بلند کردن . نواختن . به پایگاه بلندرسانیدن . برگزیدن . ترتیب کردن و نواختن : از خلفاء بنی عباس نخستین کسی که ترکان را برکشید او [ مأمون ] بود. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). من آگاهم از اطاعت تو و ترا نزدیک کنم و برکشم و نیکوئی فرمایم . (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). یکی را ز خاک سیه برکشید یکی را ز تخت کیان درکشید. فردوسی . ورا برکشیدند و دادند چیز فراوان بر او سال بگذشت نیز. فردوسی . بداندیشگان را همه برکشید بدانسان که ازگوهر او سزید. فردوسی . نژادسماعیل را برکشید هر آنکس که او مهتری را سزید. فردوسی . دگر آنکه بی مایه را برکشد ز مرد هنرمند برتر کشید. فردوسی . آزاده برکشیدن و رادی رسوم اوست وآزادگی نمودن و رادی شعار او. فرخی . همیشه عادت او برکشیدن اسلام همیشه همت او پست کردن کفار. فرخی . نه برکشیده ٔ او را فلک فروفکند نه راست کرده ٔ او را کند زمانه تباه . فرخی . خدایگان جهان را ببرکشیدن او عنایتی است که او را پدید نیست کنار. فرخی . میر همی برکشدش لخت لخت آخر کارش بدهد تاج و تخت . منوچهری . توان دانست اعتقاد ما به نیکو داشت [ او ] و برکشیدن فرزندانش و نام نهادن مر ایشان را. (تاریخ بیهقی ). برادر ما را [ مسعود ] برکشید [ محمود ] . (تاریخ بیهقی ). وی را مسلمانی عطا داد و پس برکشید. (تاریخ بیهقی ص ٩٢). هر کس که خرد دارد... و پادشاهی وی را برکشد حیلت سازد تا بتکلیف و تدریج و ترتیب جاه خویش را زیاده کند. (تاریخ بیهقی ص ٣٣). بر اثر اینها گوهرآئین خزینه دار این پادشاه که مروی را برکشیده بود و به محلی بزرگ رسانیده ... (تاریخ بیهقی ص ٢٨٢). و این سه تن را برکشید [ یعقوب ] واعتمادها کرد در اسباب ملک . (تاریخ بیهقی ). گر او را سر امشب بچنبر کشم ترا از مهان سپه برکشم . اسدی . جهان آفرینش چنان برکشید که نامش بهر گوشه ای گسترید. شمسی (یوسف و زلیخا). نفس مردم را خداوندان عقل از روی هوش برکشد تا با کرام الکاتبین همتا شود. ناصرخسرو. ارسلان همی بایست که او را بکشد و یا برکشد و بزرگی دهد. (اسکندرنامه، نسخه ٔ سعید نفیسی ). پیوسته بزرگان را میکشتی و مردم فرومایه را برمی کشیدی . (فارسنامه ٔ ابن بلخی ). او را بلجاج دیگر اصحاب اطراف پارس برکشید. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ). ایشان را [ مسعودیان را ] فضلویه برکشید و قلعه ٔ سهاده بدیشان داد. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ). شبانکارگان را برکشید و نان پاره و قلاع داد و از آن وقت باز مستولی گشتند. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ). نخستین کسی از بنی عباس که ترکان داشت معتصم بود و ایشان را بزرگ کرد و مهترانشان را برکشید چون اشناس و اینانج و بوغا الکبیر. (مجمل التواریخ ). آنرا که زنی ز بیخ برکن و آنرا که تو برکشی میفکن . نظامی . ز نام آوران برکشد نام تو نتابد سر از جستن کام تو. نظامی . جلال الدین پسر دواتدار کوچک را برکشیده برد. (جامعالتواریخ رشیدی ). صاحب شمس الدین محمد جوینی را برکشید و صاحب دیوانی ممالک به وی مفوض فرمود. (جامعالتواریخ رشیدی ). هرکه را شاه برکشد بپذیر وآنکه را دشمن است دوست مگیر. اوحدی . ♦ برکشیدن حق ؛ ترقی دادن حق . بالا بردن حق . اعتلای حق : نگاه داشتن عهد و برکشیدن حق بزرگ داشتن دین و راستی گفتار. فرخی . ♦ برکشیدن نام ؛ بالا بردن و مشهور کردن آن : چنین داد پاسخ که من کام خویش بخاک افکنم برکشم نام خویش . فردوسی . ♦ خود را برکشیدن ؛ بزرگ نمودن خویش را در انظار دیگران و عجب و غرور نشان دادن : عیب است عظیم برکشیدن خود را وز جمله ٔ خلق برگزیدن خودرا از مردمک دیده بباید آموخت دیدن همه کس را و ندیدن خود را. باباافضل کاشی (از آنندراج ). ♦ سر برکشیدن به ؛ به اوج بلندی رسیدن : بنای ملک توچون برکشید سر بفلک بنای عمر عدوی تو بر زمین افتاد. مسعود. ۩ سر پیچیدن . نافرمانی کردن : رهی کز خداوند سر برکشید از اندازه پس سرْش باید برید. دقیقی . ♦ سر به ماه برکشیدن ؛ به پایگاه بلند رسیدن : بمردی رسد برکشد سر بماه کمرجوید و تاج و تخت و کلاه . فردوسی . ۩ به پایگاه بلند رساندن : یکی را سرش برکشد تا بماه فراز آورد زآن سپس زیر چاه . فردوسی . ♦ کسی را بروی کسی برکشیدن ؛وی را امتیاز و برتری بخشیدن و بالا بردن نسبت به دیگری : در دل کرده بود که او را بروی ایاز برکشد. (تاریخ بیهقی ). طرفه آن بود که از عراق گروهی را با خویشتن بیاورده بودند... و ایشان را میخواستندکه بروی استادم برکشند که ایشان فاضل ترند. (تاریخ بیهقی ). ◄ برافراشتن . بلند کردن . افراشتن . ساختن . برپا کردن : ز دیبا سراپرده ای برکشید سپه را بمنزل فرود آورید. فردوسی . از آنگه که یزدان جهان آفرید فلک برکشید و زمین گسترید. فردوسی . جهاندار تا این جهان آفرید بلند آسمان از برش برکشید. فردوسی . یاکس دیگر مر او را برکشید آنکه کرسی اوست چرخ ثابتات . ناصرخسرو. حصار فلک برکشیدی بلند درو کردی اندیشه را زیر بند. نظامی . ♦ بادبان برکشیدن ؛ برافراشتن بادبان . روان کردن کشتی : چو ملاح روی سکندر بدید بجست و سبک بادبان برکشید. فردوسی . سوی گنگ دژ بادبان برکشید ز نیک و ز بدهاسر اندرکشید. فردوسی . ♦ رایت و علم برکشیدن ؛ افراشتن علم : چنان کز عقل فتوی میستانی علم برکش بر این کاخ کیانی . نظامی . چو شب روی از ولایت درکشیدی سپاه روز رایت برکشیدی . نظامی . عمل بیار و علم برمکش که مردان را رهی سلیم تر از کوی بی نشانی نیست . سعدی . چو سلطان عزت علم برکشید جهان سر بجیب عدم برکشید. سعدی . ♦ قبه برکشیدن ؛ برپا کردن آن . برافراشتن آن . بالا بردن آن : چو از کهربا قبه ای برکشیده زده بر سرش رایت کاویانی . فرخی . ◄ آویختن به دار. دار زدن . بر دار بربردن : عادت او آن بود که دزد را برکشیدی و چشمهایش به مسمار بدوختی . (فتوح ٣: ١٤٩). ◄ برآوردن . برون دادن چنانکه نفس یا آه از سینه و جگر و جز آن : چو اسفندیار آن شگفتی بدید یکی باد سرد از جگر برکشید. فردوسی . بیامد چو برزو مر او را بدید یکی آه سرد از جگر برکشید. فردوسی . همه شب نخفتی ز اندوه و درد همی برکشیدی ز دل آه سرد. فردوسی . قطرات عبرات از دیده فروبارید و نفس سرد از سینه برکشید. (سندبادنامه ص ٤٠). و رجوع به باد سرد و آه سرد شود. ◄ برون دادن . برآوردن چنانکه خروش و ناله و نغمه و آواز و مانند اینها را : هر زمان برکشد ببانگ بلند زین سپه چاه ژرف این دولاب . ناصرخسرو. شد طبل بشارتم دریده من طبل رحیل برکشیده . نظامی . گه ببستان اندرون بستان شیرین برکشد گه بباغ اندر همی باغ سیاوشان زند. رشیدی . ♦ آواز برکشیدن ؛ آواز برآوردن : چون بدید سلیمان را که می آید در نماز بایستاد و آواز برکشید سلیمان صبر کرد. (قصص الانبیاء). آواز نشید برکشیدی بیخودشده سو بسو دویدی . نظامی . تا وقت نماز لشکر جمله آواز برکشیدند. (جهانگشای جوینی ). ♦ بهم برکشیدن آواز ؛ درآمیختن آوازهای گوناگون بهم : بشهر اندر آواز رود و سرود بهم برکشیدند چون تار و پود. فردوسی . ♦ خروش برکشیدن ؛ نعره زدن . بانگ برآوردن : دژم گشت رستم چو او را بدید خروشی چو شیر ژیان برکشید. فردوسی . سپهدار ایران بترکان رسید خروشی چو شیر ژیان برکشید. فردوسی . ♦ رود برکشیدن ؛ رود نواختن . به صدا درآوردن رود : بفرمود تا برکشیدند رود شد ایوان او پر ز بانگ سرود. فردوسی . کار دنیا را همان داند که کرد رطل پر کن رود برکش بر رباب . ناصرخسرو. ♦ ساز برکشیدن ؛ ساز زدن . ساز نواختن : بجایی ساز مطرب برکشد ساز بجایی مویه گر بردارد آواز. نظامی . ♦ سرود برکشیدن ؛ نغمه سر دادن : چون بر در خیمه ای رسیدی مستانه سرود برکشیدی . نظامی . ♦ غریو برکشیدن ؛ غریو برآوردن : برکشیده غریو؛ فریاد برآورده : سواران ایران بکردار دیو دمان از پسش برکشیده غریو. فردوسی . برنشسته هزار دیو بدیو از در و دشت برکشیده غریو. نظامی . ♦ فریاد برکشیدن ؛ فریاد برآوردن : بد ساعتی که نعره و فریاد برکشید کآه از بلای دارو شد دردبرفزون . سوزنی . ♦ ناله برکشیدن ؛ ناله کردن : چو مفتون صادق ملامت شنید بدرد از درون ناله ای برکشید. سعدی . ♦ نای برکشیدن ؛ نای زدن . به صدا درآوردن نای : بفرمود تا برکشیدند نای سپه اندرآمد ز هر سو بجای . فردوسی . ♦ ندا برکشیدن ؛ ندا کردن : باده نوشان درآمدند بجوش در و دیوار برکشید ندا. ناصرخسرو. ♦ نغمه برکشیدن ؛ نغمه سر دادن : باغ مزین چو بارگاه سلیمان مرغ سحر برکشیده نغمه ٔ داود. سعدی . ♦ نوا برکشیدن ؛ نوا برآوردن : نوایی برکشید از سینه ٔ تنگ بچنگی داد کاین درساز با چنگ . نظامی . ◄ آهیختن . آهختن . آختن . برآوردن . (یادداشت مؤلف ). از نیام برآوردن . از میان برآوردن . برهنه کردن تیغ و جز آن : بزد مهره بر پشت پیلان بجام سپه تیغ کین برکشید از نیام . فردوسی . از آن پیش کو دشنه را برکشید جگرگاه سیمین تو بردرید. فردوسی . تهمتن بخندید کو را بدید یکی تیغ تیز از میان برکشید. فردوسی . چو رستم شتابندگان را بدید سبک تیغ کین از میان برکشید. فردوسی . چو از دور نوش آذر او را [ رستم را ] بدید بزد دست و تیغ از میان برکشید. فردوسی . شمشیر برکشد و هر کس که او را بازدارد گردن بزند. (تاریخ بیهقی ). احسان چرا کنی و تفضل بجای آنک فردا بروز جنگ و جفا برکشی حسام . ناصرخسرو. چون برق خنجر برکشد گلبن وشی در بر کشد بلبل ز گلبن برکشد در کله ٔ دیبا نوا. ناصرخسرو. دسته چون عود که چون برکشی اندر مجلس خوش و خوشبوی شود هرکه بود با تو جلیس . سوزنی . کف و درفرمایمت چون تیغ احسان برکشی سینه ٔ بدره کفی و زهره ٔ زفتی دری . سوزنی . بدانسان که گویی علی مرتضی همی برکشد ذوالفقار از نیام . سوزنی . چو شه تیغ را برکشید از نیام بداندیش را سر درآمد بدام . نظامی . دلیران تیغ کینه برکشیدند چو شیران سوی گوران سر کشیدند. نظامی . آن امیران دگر یک یک قطار برکشیده تیغهای آبدار. مولوی . گرتیغ برکشد که محبان همی زنم اول کسی که لاف محبت زند منم . سعدی . شد سپر از دست عقل تا ز کمین عتاب تیغ جفا برکشید ترک زره موی من . سعدی . مباداکه بر یکدگر سر کشند بپیکار شمشیر کین برکشند. سعدی . شرط وفاست آنکه چو شمشیر برکشید یار عزیزجان عزیزش سپر بود. سعدی . امتلاخ ؛ برکشیدن شمشیر از نیام . امتحاط؛ برکشیدن نیزه . (از منتهی الارب ). ◄ بالا آمدن . بلند شدن . بررفتن : ز هر سو زبانه همی برکشید کسی خود و اسب سیاوش ندید. فردوسی . ♦ برکشیدن آفتاب ؛ طلوع کردن آن : شب تیره تا برکشید آفتاب خروشان همی بود دیده پرآب . فردوسی . ♦ سر برکشیدن خورشید ؛ طلوع کردن آن : چو از کوه خورشید سر برکشید ز چشم مهان شاه شد ناپدید. فردوسی . ♦ قد برکشیدن ؛ قد برآوردن . بالا کشیدن قد : سروبن برکشید قد بلند خنده ٔ گل گشاد حقه ٔ قند. نظامی . ◄ براه افتادن . حرکت کردن . (یادداشت مؤلف ) : بفرمود تا برکشد رو به روم بشمشیر ویران کند مرز و بوم . فردوسی . نهادند بر نامه بر مهر شاه فرستاده را گفت برکش براه . فردوسی . کمر بند و برکش سوی نیمروز شب از رفتن ره میاسای و روز. فردوسی . سپه ساز و برکش بفرمان من برآور یکی گرد از آن انجمن . فردوسی . بفرمود تا پور هرمزد راه بپیماید و برکشد با سپاه . فردوسی . بپرداز توران و برکش بچاج ببر تخت ساج و برافراز تاج . فردوسی . ♦ ره برکشیدن ؛ راهی شدن . روانه شدن : وز آنجا دگرباره ره برکشید سوی بصره و بادیه درکشید. (گرشاسبنامه ). ♦ سپاه برکشیدن ؛ سپاه گسیل داشتن . سپاه بردن . سپاه سوق دادن و راندن : شب تیره جوشن ببر درکشید سپه را سوی تیسفون برکشید. فردوسی . غو کوس بر چرخ مه برکشید به پیکار دشمن سپه برکشید. اسدی . ◄ ترک کردن . بیرون شدن : اگر تو با من مسکین چنین کنی یارا دو پایم از دوجهان نیز برکشم بی تو. سعدی . ◄ بوییدن . ♦ برکشیدن بوی ؛ استشمام . بو کردن : گل سرخ و شکر و طبرزد و برگ مورْد سوختن و بوی آن برکشیدن سود دارد [ در زکام ] . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ◄ کشیدن . رسم کردن : بر دیگر سطح اشکال هندسی ... برکشید. (سندبادنامه ص ٦٥). حبش را تازه کرد از خط جمالی عجم را برکشید از نقطه خالی . نظامی . بگرد نقطه ٔ سرخت عذار سبز چنان که نیم دایره ای برکشند زنگاری . سعدی . ◄ وزن کردن . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). کشیدن : نیامد همی زآسمان آب و نم همی برکشیدند نان با درم . فردوسی . همی نگردد چندانکه دم زند فارغ ز برکشیدن زرّ عطای او وزّان . فرخی . ◄ آلودن . ملون کردن . (یادداشت مؤلف ) : لاله بغنجار برکشید همه روی از حسد خوید برکشید سر از خوید. کسایی . ◄ بر هم کشیدن . درکشیدن . چین دار کردن . (ناظم الاطباء): انذلاغ ؛ برکشیده شدن پوست پشت شتر از بار. تمطط؛ برکشیده گردیدن ابرو و رخسار. (منتهی الارب ).