آونگ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آونگ . [ وَ ] (اِ) رشته ای که انگور و دیگر میوه بندند و آویزند (فرهنگ اسدی، خطی )، و این کار برای تازه ماندن و گنده نشدن میوه است به زمستان . معلاق . آوند. بند : چون برگ لاله بودم [ من ] واکنون چون سیب پژمریده بر آونگم . رودکی . دختر رز که تو بر طارم تاکش دیدی مدتی شد که در آونگ سرش در کنب است . انوری . ◄ (ص ) آویخته . معلق . دَرْوا. آونگان . آویزان . دلنگان : عیار حلم گرانش پدید نتوان کرد اگر سپهر ترازو شود زمین پاسنگ هزاریک گر از آن زآسمان درآویزد چنان بود که ز کاهی کُهی کنند آونگ . فرخی . وآنگه او را سوی دروازه ٔ گرگانج برند سرنگون باد گران از سر پیلان آونگ . فرخی . بخت مردی است از قیاس دو روی خلق گشته بدو درون، آونگ . ناصرخسرو. آونگ دوزخیم بزنجیر معصیت دوزخ نهنگ و ما چو یکی لقمه ٔ نهنگ . سوزنی . نگونش در آن چاه آونگ کرد هنوز اندر آنجاست آونگ مرد. زجاجی . ◄ هر چیز درآویخته و معلق و دروا: انگور، خربزه، سیب، هندوانه ٔ آونگ : توئی که خوشه ٔ پروین بر این بلند رواق ز بهر نقل جلال تو بسته اند آونگ . ظهیر فاریابی . یا ما سر خصم را بکوبیم به سنگ یا او تن ما بدار سازد آونگ القصه در این سراچه ٔ پرنیرنگ یک مرده به نام به که صد زنده به ننگ . شاه نظر. ♦ آونگ شدن ؛ آویخته گشتن : جانی چو بدار هجرت آونگ شود صحرای جهان بر دل من تنگ شود. ؟ ♦ آونگ کردن ؛ آونگ بستن . آویختن : وظیفه ٔ تو رسید و نیافت راه ز در زهی کرم که ز روزن بکردیَش آونگ . مولوی . ♦ امثال : خانه ٔ خرس و انگور آونگ ! ◄ (اِ) جسمی وزین که تحت اثرقوه ٔ ثقل واقع و پیرامون نقطه ای ثابت جنبان باشد، وآن بر دو گونه است بسیط و یا ساده و آمیغی یا مرکب .و از اقسام مرکب شاهین ترازو و رقاصک ساعت است .