آوه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آوه . [ وَ ] (اِخ ) آوه ٔ سمکنان . نام یکی از سران سپاه کیخسرو : پس ِگیو بد آوه ٔ سمکنان برفتند خیلش یکان و دوگان . فردوسی .
آوه . [ وَه ْ ] (صوت ) آه . آخ . آوخ . آواه . دریغا. دریغ. افسوس . واحسرتا. کلمه ای است که از درد یا اسف و اندوه گوینده حکایت کند : باز چون شب می شود آن گاو زفت میشود لاغر که آوه رزق رفت . مولوی . همچو مجنونی که بشنید از یکی که مرض آمد بلیلی اندکی گفت آوه بی بهانه چون روم ور بمانم از عیادت، چون شوم ؟ مولوی . انبیا گفتند آوه بند جان سخت تر کرد ای سفیهان بندتان . مولوی . ♦ آوه کردن ؛ تأویه . ◄ و برای نمودن تعجب نیز مستعمل است .
آوه . [ وَ / وِ ] (اِ) کوره که در آن خشت و آهک و امثال آن پزند. پزاوه . داش . ◄ در بعض فرهنگها معنی صدا و ندا یا برآورنده ٔ صدا و ندا بکلمه داده اند. ◄ زنجیره ای که نقاشان و دوزندگان بر کنار چیزها کشند یا دوزند.