آویزه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آویزه . [زَ / زِ ] (اِ) گوشوار. گوشواره . قرطه : ای از تو مرا گوش پر و دیده تهی خوش آنکه ز گوش پای در دیده نهی تو مردم دیده ای نه آویزه ٔ گوش از گوش بدیده آ که در دیده بهی . کمال اسماعیل . نخشبیهای وی از گوهر پاک کرد یاقوت تر آویزه ٔ تاک . جامی . دُرِ نظم من در سراسرْ جهان شد آویزه ٔ گوش شاهنشهان . هاتفی . و بیشتر این کلمه به معنی الماس و دیگر گوهرهای ثمین است که بحلقه ٔ گوشواره آویزند یا در نگین دان آن نشانند. ♦ آویزه ٔ گوش کردن گفته ای را ؛ آن را فراموش نکردن . از آن پند و عبرت گرفتن . هماره بدان کار کردن .
آویزه . [ زَ / زِ ] (اِ)آپاندیس . (فرهنگستان ).