آژدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آژدن . [ ژْ / ژَ / ژِ دَ ] (مص ) آجدن . آجیدن . آجیده کردن . نکنده کردن . آزدن . آزیدن . آژیدن . برجستگی هائی بر روی جامه یا کف برون سوی گیوه و امثال آن با نخ از پنبه یا پشم یا با رشته ٔ سیم و زر دوختن زینت یا محکمی را : کشیده پرستنده هر سو رده همه جامه هاشان بزر آژده . فردوسی . نشاید بود گه ماهی و گه مار گلیم خر بزررشته میاژن . ناصرخسرو. خوب سخنهاش را بسوزن فکرت بر دل و جان لطیف خویش بیاژن . ناصرخسرو. ◄ درنشاندن تیر در تن خصم و مانند آن . رجوع به آژده شود : ز بس در چرم ایشان آژده تیر تو گفتی پُر ز پَر گشتند نخجیر. (ویس و رامین ). ◄ رندیدن، چنانکه با سوهان و مانند آن : زبان را نگهدار باید بدن نباید زبان را بزهر آژدن . فردوسی . بکام اندرش نیزه ٔ آهنین بدندان چو سوهان بیاژد بکین . اسدی . ◄ سوراخ کردن : کنون نیزه و گرزباید زدن همه چشم دشمن به تیر آژدن . فردوسی . میندیش از آن کآن نشاید بدن که نتوانی آهن به آب آژدن . فردوسی . همه چرم او را به تیر آژدن . اسدی . ◄ اندودن . رنگ کردن . ملون کردن . طلی کردن . روکش کردن، باصطلاح امروز : سوی خانه شد دختر دل زده رخان معصفر بخون آژده . فردوسی . ♦ بسیم، بزر آژدن ؛ سیم اندود، زراندود، مُفَضَّض، مُذَهَّب کردن : نشسته بر او بر، زنی تاجدار ببالای سرو و برخ چون بهار فروهشته بر سرو مشکین کمند که کردی بدان پردلان را به بند... بسان ستونی بسیم آژده رخش رشک خورشید تابان شده . فردوسی . نشست اندر آن شهر از آن کرده بود که کندز فریدون برآورده بود برآورده در کندز آتشکده همه زند و استا بزر آژده . فردوسی . بی اندازه زرّین و سیمین دَده درون مشک و بیرون بزر آژده . اسدی . نوان اندرآمد [ انوشیروان ] به آتشکده نهادند گاهی بزر آژده نهاده بدو نامه ٔ زند و اُست به آواز برخواند موبد درست . اسدی . ز پولاد درآژده مغفرش پرندین نشان بسته اندر سرش . اسدی . ◄ بساییدن . مالش دادن : از گرد سفالت بلب جوی سخندان جان را بکف عقل همی شوی و همی آژ. ناصرخسرو. ♦ آژدن به سیم، آژدن به زر ؛ سیم کوفت، زرکوب کردن : نهادند [ ترکان ] سرسوی آتشکده بدان کاخ و ایوان زرآژده همه زند و استا برافروختند همه کاخ و ایوانها سوختند. فردوسی . ♦ آژدن سنگ آسیا ؛ نقر طاحونه . ◄ گودی و فرورفتگی در سطح چیزی پدید آوردن از خلانیدن چیزی تیز چون سوزن و مانند آن بی آنکه سوراخی در آن پیدا آید. استیشام . نکنده کردن : چشم مخالفت بیاژن به تیر همچو کف ولی بزر آژدی . فرخی . نارنج چو دو کفّه ٔ سیمین ترازو هر دو ز زر سرخ طلی کرده برونسو آکنده بکافور و گلاب خوش و لؤلو و آنگاه یکی زرگرک زیرک جادو به آژیر بهم باز نهاده لب هردو رویش بسرسوزن تیز آژده هموار. منوچهری . بادام وار چشم حسود تو آژده وز ناله باز مانده دهان همچو پسته باد. انوری . از ملاقات هوا روی غدیر راست چون آژده ٔ سوهان است . انوری . رخ عدوت چو نارنگ زرد و آژده باد بسوزنی که نه آتش گدازدو نه زرنگ . ظهیر فاریابی . ◄ ترصیع. مرصع کردن . درنشاندن در... : بفرمود تا تاج خاقان چین به پیش آورد موبد پاکدین گهرها که بود اندر آن آژده بکندند و دیوار آتشکده بزرّ و بگوهر بیاراستند... فردوسی . صد اشتر ز گنج و درم کرد بار [ قیصر روم ] ز دینار پنجَه ْ زبهر نثار... همان چند زرین و سیمین دده ز گوهر بر و چشمشان آژده بمریم [ زن خسروپرویز ] فرستاد چندی گهر یکی نغز طاوس کرده بزر. فردوسی . پی افرازه سیمین و زرین زده درون مشک، بیرون به دُر آژده . اسدی . ♦ کام شیر آژدن ؛ تعبیری مثلی، مانند کام شیر خاریدن، دم شیر ببازی گرفتن ؛ دشمن صعب و هول را آزردن و از اینرو خود را بخطر کین خواهی او افکندن : همه مولش و رای چندان زدن بدین نیشتر کام شیر آژدن . فردوسی .