آژده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آژده . [ ژْ / ژَ / ژِ دَ / دِ ] (ن مف ) آزده . آجیده . آژیده . آجده . خلیده با چیزی نوک تیز : اندام دشمنان تو از تیر ناوکی مانند سوک خوشه ٔ جو باد آژده . شاکر بخاری . بداغی جگرْشان کنی آژده که بخشایش آرند دام و دده . فردوسی . ◄ مجازاً، خسته . مجروح . حزین . غمین : نه مردم شمر بل زدیو و دده دلی کو نباشد بدرد آژده . فردوسی . ♦ آژده کردن ؛ مجازاً، خسته، مجروح، حزین، غمین کردن : دل هر دو بیدادگر را بسوز که هرگز نبینند جز تیره روز بداغی جگرْشان کنی آژده که بخشایش آرد بر ایشان دده . فردوسی . ◄ رنگ کرده . ملون : سوی خانه شد دختر دل زده رخان معصفر بخون آژده . فردوسی . ◄ دوخته با بخیه های نکنده . ◄ منقور. منقوره، چنانکه در سنگ آسیا. ◄ جامه ٔ نکنده زده . مُضرَّ به . (صحاح الفرس ). ♦ آژده بودن بزر ؛ غرق زر بودن : دورویه بزرگان کشیده رده سراپای یکسر بزر آژده . فردوسی . ◄ معنی کلمه ٔ آژده در این قطعه ٔ فردوسی برای نگارنده روشن نیست : بفرمود کآهنگران آورند مس و روی و پتک گران آورند گچ و سنگ و هیزم فزون از شمار بیارند چندانکه آید بکار بی اندازه بردند چیزی که خواست چو شد کار بر آرزو کرده راست ز دیوارگر، هم ز آهنگران هر آنکس که استاد بود اندر آن ز گیتی بنزد سکندر شدند بر آن کار بایسته یاور شدند ز هر کشوری دانشی شد گروه دو دیوار کرد از دو پهنای کوه ز بن تا سر تیغ بالای او چو صد شاه رش کرده پهنای او از او صد رش انگشت و آهن یکی پراکنده مس در میان اندکی همی ریخت گوگردش اندر میان چنین باشد افسون و رای کیان همی ریخت هر گوهری یک رده چو از خاک تا تیغ گشت آژده بسی نفت و روغن برآویختند همی بر سر گوهران ریختند بخروار انگشت بر سر زدند بفرمود تا آتش اندرزدند. فردوسی .