ابدال
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ابدال . [ اَ ] (ع ص، اِ) ج ِ بِدل و بَدل . و نیز ابدال جمع بدیل آمده است چون بُدلاء. ♦ ابدال اسماء ؛ اسماء مبهمه . اسماء مضمره . خوالف .
ابدال . [ اَ ] (ع ص، اِ) ج ِ بدَل یا بدیل . عده ای معلوم از صلحا و خاصان خدا که گویند هیچگاه زمین از آنان خالی نباشد و جهان بدیشان برپایست و آنگاه که یکی از آنان بمیرد خدای تعالی دیگری را بجای او برانگیزد تا آن شمار که بقولی هفت و بقولی هفتاد است همواره کامل ماند. این قوم بدانچه خدای از رازها در حرکات و منازل کواکب نهاده عارفند و از اسماء، اسماء صفات دارند. و از علامات آنان یکی این است که فرزند یا فرزند نرینه نیارند چنانکه یکی از ایشان موسوم به حمادبن سلمةبن دینار هفتاد زن کرد و او را از هیچیک فرزندی نیامد. کسانی که عدد ابدال را هفتاد دانند بر آنند که چهل تن در شام و سی دیگر در سایر بقاع ارض باشند. و آنان که ابدال را هفت تن شمارند گویند دو قطب و یک فرد نیز با این هفت است و هر اقلیم از اقالیم سبعه به یکی از آن هفت قائم است و هر یک بدل پیغامبری از پیغامبران باشند. چنانکه اولی بدل خلیل و حافظ اقلیم اول است و دومی بدل موسی و نگاهبان اقلیم دوم و سومی بدل هارون و پاسبان اقلیم سیم و چهارمی بدل ادریس و نگاهدار اقلیم چهارم و پنجمی را بدل یوسف بن یعقوب و حارس اقلیم پنجم و ششمین را بدل عیسی بن مریم و حامی اقلیم ششم و هفتمین را بدل آدم بوالبشر و موکل اقلیم هفتم گمان برند. هفت مرد. هفت مردان . اخیار. مردان نیک . (دستوراللغه ). نیک مردان . مردان خدا. هفت تنان . سرهنگان درگاه حق و غیره : تیر بلا بدیده ٔ ابدال درنشاند بارگران بسینه ٔ احرار برنهاد. حمیدالدین بلخی . یک مه از سال چنان بودم کابدال نبود یازده ماه چنین باشم و زین نیز بتر. فرخی . در زاویه امروز بخندد لب زاهد در صومعه امروز بجنبد دل ابدال . فرخی . هم ز جیم سر زلف تو خروش عشاق هم ز دال سر زلف تو فغان ابدال . فرخی . همچو ابدالان در صومعه ها کند از هر چه حرام است حذر. فرخی . بینی آن ترکی که چون او برزند بر چنگ چنگ از دل ابدال بگریزد بصد فرسنگ سنگ . منوچهری . برِ بت بسجده درون بد سرش چو ابدال پیش جهان داورش . شمسی (یوسف و زلیخا). ابدال را بدعوت نیک تو دستها برداشته چو پنجه ٔ سرو و چنار باد. مسعودسعد. عنانگیر تو گر روزی جمال درد دین باشد عجب نبود که با ابدال خود را هم عنان بینی . سنائی . عقل ابدالان چو پرّ جبرئیل می پرد تا ظل سدره میل میل . مولوی . دیو بنموده ورا هم نقش خویش او همی گوید ز ابدالیم پیش . مولوی . شنیدم که در روزگار قدیم شدی سنگ در دست ابدال سیم . سعدی . ◄ نجیب . شریف . کریم . بخشنده . ج ِ بِدل : زرد گل بیمار گردد فاخته بیمارپرس یاسمین ابدال گردد خردما زائر شود. منوچهری . زین سخن پادشاه صاحب مال خنده ای کرد و گفت ای ابدال . مکتبی . و چنانکه از بعض شواهد فوق مشهود است در تداول فارسی از کلمه ٔ ابدال گاه جمع و گاه مفرد اراده کنند. عزبن عبدالسلام رساله ای در رد قائلین بوجودابدال کرده و دلیلها بر عدم صحت این اعتقاد آورده است و البته حق هم با اوست . ♦ کوچک ابدال ؛ مرید. مرید خردسال . مرید جوان . و رجوع به همین ماده در لغت نامه شود.
ابدال . [ اِ ] (ع مص ) بدل کردن . تاخت زدن . دگش کردن . بجای چیزی گرفتن یا دادن یا گذاشتن . ◄ قرار دادن حرفی بجای حرف دیگر برای دفع ثقل و سنگینی . ◄ یکی از اقسام نه گانه ٔوقف مستعمل چون تبدیل تاء به هاء در رحمت و رحمه .