ابرار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ابرار. [ اَ ] (ع ص، اِ) ج ِ بَرّ. نیکان . نیکوکاران . طائعان : ای عادت توخوبتر از صورت مردم ای خاطر تو پاکتر از طاعت ابرار. فرخی . و لباس شرم میپوشند که لباس ابرار است .(تاریخ بیهقی ). گفتم خاموش که اشارت سید علیه السلام بفقر طایفه ای است که مرد میدان رضااند و تسلیم تیر قضا نه اینان که خرقه ٔ ابرار پوشند و لقمه ٔ ادرار نوشند . (گلستان ).
ابرار. [ اِ ] (ع مص ) غلبه کردن .(زوزنی ). غلبه کردن بر کسی . ◄ سوگند راست کردن . ◄ قبول کردن خدای تعالی حج کسی را. ◄ در بیابان سیر کردن . در بیابان نشستن . ◄ بسیارفرزند گردیدن . ◄ بسیار شدن قوم . ◄ بازگردانیدن گوسفند را.