ابن حسام خوسفی | غزلیات | غزل شماره ۱۰۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دانی چه گفت سالک خمار خانه دوش بشنو نصیحت از نفس پیر میفروش با درد ما بساز و ز درمان سخن مگوی صوفی شو و ز راه صفا درد ما بنوش یا حسن ما مشاهده کن یا نظر ببند یا یاد دوست کن به زبان یا به لب خموش انکار سالکان طریقت صواب نیست در سلک ما درآی و در انکار ما مکوش اینجا ریا و دلق مزور نمیخرند بیزارم از عبادت زهاد خودفروش تا عیب تو بپوشی به زیر خاک بنیان غیب، عیب ترا کرد خاکپوش چون پنبه گشت موی بناگوش ما سپید تا بر کشیم پنبه غفلت ز گوش هوش ابن حسام قافله از پیش میروند وز پس به الرحیل ندا میکند سروش واپس چه خفتهای که فغان میکند درای در پیش راه دور، جرس میزند خروش