ابن حسام خوسفی | غزلیات | غزل شماره ۱۰۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دلا چو شیوه رندی نمیرود از پیش بجوی گنج سلامت ز کنج خانه خویش چه شکوهها که ندارم ز دست نوش لبان که نوش میندهند و همی زنندم نیش چو خار نیزه شد این دشمنان طعنه گذار چو گل دو رویه شد این دوستان دشمن کیش به زیر خرقه چه زنارها که پنهان است فغان ز شیوه این صوفیان نا درویش جراحت دل ما گر نمیکنی مرهم روا مدار فشاندن نمک مرا بر ریش طریق اگر به سیاهی است گر به آب حیات خیال زلف و لبت میروند پیشاپیش تصوری که به وصل تو دارد ابن حسام برون نمیرودش زین دل محال اندیش