ابن حسام خوسفی | غزلیات | غزل شماره ۱۲۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ما به گلزار عذارت همه در بستانیم از خیال میلعلت همه سر مستانیم نیم جانیست که در پای تو انداختهایم نیست لایق چه توان کرد تهیدستانیم چهره بنما که چو صبحم نفسی بیش نماند کان نفس را ز سر صدق بر آن افشانیم گر به سودای تو در پای بگردد سر ما تو مپندار که از پای تو سر گردانیم ما به امید تو از راه دراز آمدهایم سر مگردان که چو زلفت همه سرگردانیم شعله آتش دل هستی ما پست کند گر نه هرلحظه به آب مژهاش بنشانیم پیشتر زان که فلک داد ز ما بستاند ساقیا باده که ما داد ازو بستانیم ما که پیمان وفا با سر زلفت بستیم به وفای تو که هم بر سر آن پیمانیم حالیا در صفت حسن تو چون ابن حسام در کتب خانه عشقت ورقی میخوانیم