ابن حسام خوسفی | غزلیات | غزل شماره ۱۴۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
رخسار تو بینقاب دیدن یک شب نتوان به خواب دیدن رویی که حجاب آفتاب است کی شاید بیحجاب دیدن در دیده ما خیال رویت چون مه بتوان در آب دیدن در روی تو چشم خیره گردد نتوان رخ آفتاب دیدن چشم تو خراب کرده دل را تا چند توان عتاب دیدن آخر بتوان بعین رحمت یکبار بدین خراب دیدن باریک دقیقهای ست اینجا در موی تو پیچ و تاب دیدن