ابن حسام خوسفی | غزلیات | غزل شماره ۱۶۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
مپیچ در سر زلف و بنفشه تاب مده حجاب ظلمت شب را به آفتاب مده دل خراب به چشم تو حال خود میگفت به غمزه گفت که افسانه را به خواب مده به روز گریه دلم را شکیب میفرمود به هایهای بگفتم سخن به آب مده چو ما ز لعل تو آب حیات میجوییم بجانبی دگرم وعده سراب مده شراب ناب به افسردگان بده ساقی چو من به بوی تو مستم مرا شراب مده صبا شمامه خاک دیار یار بیار دگر مشام مرا زحمت گلاب مده بپوش سر حقایق ز سفله، ابن حسام خراج گنج معانی به هر خراب مده