ابن حسام خوسفی | غزلیات | غزل شماره ۱۶۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دلم به چشم تو آمد به دودمان سیاه حذر نکرد همانا ز خان ومان سیاه ز قید زلف تو پرهیز میکند دل من چنانکه مار گزیده ز ریسمان سیاه زبان برید قلم راز من هویدا کرد سرش بریده که در من کشد زبان سیاه فغان که صومعه گیران دورنگ و زراقند به درعههای سفید و به طیلسان سیاه شبی دراز به باید که من بپردازم شکایت سر زلف تو با شبان سیاه چو خط سبز تو بگرفت طرف چشمه نوش خضر به آب حیات امد از مکان سیاه نشان خال تو بر دل نگاشت ابن حسام که هرگزش مرواد از دل آن نشان سیاه