ابن حسام خوسفی | غزلیات | غزل شماره ۱۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
خوشتر ز آستان تو ما را مقام نیست کوی تو کم ز روضه دارالسلام نیست گفتم که خاک راه توام ملتفت نشد بیچاره من که اینقدرم احترام نیست گفتم بیا که از غم لعل تو سوختم گفت این طمع به غیر تمنای خام نیست آیینه وجود که زنگار غم گرفت ساقی صفاش جز به میلعل فام نیست میده که محتسب نکند منع شرب ما آری به بزم ساقی ما میحرام نیست صوفی که منع باده صافی همی کند او را خبر ز لذت شرب مدام نیست کردم به سرو نسبت قدش به غمزه گفت ای بیبصر خموش که او را خرام نیست اندوه یار و درد فراق و غم دیار آخر ببین که بر دل ما زین کدام نیست هستند بندگان و غلامان تو را بسی یک بنده مطیع چو ابن حسام نیست