ابوسلیک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ابوسلیک . [ اَ س ُ ل َ ] (اِ مرکب ) (اصطلاح موسیقی ) رجوع به بوسلیک شود.
ابوسلیک . [ اَ س ُ ل َ ] (اِخ )گرگانی . نام شاعری مادح ملوک صفّاری . از اشعار او تنها پاره ای در لغت نامه ها بر جای است و از آن جمله : خون خود را گر بریزی بر زمین به که آب روی ریزی بر کنار بت پرستیدن به از مردم پرست پند گیر و کار بند و گوش دار. ### به مژه دل ز من بدزدیدی ای به لب قاضی و به مژگان دزد مزد خواهی که دل ز من بردی ای شگفتا که دید دزد بمزد. ### از فرط عطای او زند آز پیوسته ز امتلا زراغن . ### خوشا نبید غارجی با دوستان یکدله گیتی به آرام اندرون مجلس به بانگ و ولوله . ### در جنب عُلُوّ همتت چرخ ماننده ٔ وشم پیش چرخ است . ### در این زمانه بتی نیست از تو نیکوتر نه بر تو بر شمنی از رهیت خستوتر. ### ای میر بوحمد که همه محمدت همی از کنیت تو خیزد و از خاندان تو . و منوچهری در بیت ذیل ذکر بوسلیک آورده است : بوالعلا و بوالعباس و بوسلیک و بوالمثل آنکه آمد از لوالج وآنکه آمد از هری . و شاید یکی از دو گرگانی در این شعر منوچهری نیز همین ابوسلیک باشد: آن دو گرگانی و دو رازی و دو ولوالجی سه سرخسی و سه کاندر سغد بودی معتکن . رجوع به ج ٢ لباب الالباب چ برون ص ٢ شود.