احتناک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
احتناک .[ اِ ت ِ ] (ع مص ) احتناک فرَس ؛ لبیشه کردن اسب . (منتهی الارب ). لگام کردن . ◄ احتناک ِ سن ّ کسی را؛ او را استوارخرد کردن تجربه ها و آزمایش ها. (منتهی الارب ). ◄ استوار شدن بخرد و آزموده شدن . ◄ آزمودن . ◄ احتناک بر؛ مستولی شدن به . غالب شدن بر. ◄ احتناک جراد زمین را؛ خوردن ملخ گیاه آنرا. ◄ احتناک کسی ؛ گرفتن مال او را. ◄ از بن برکندن . (تاج المصادر). استیصال : جان ایشان از چنگال هلاک و مخلب احتناک بستدند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ).