احتیاج
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
احتیاج . [ اِ ] (ع مص ) نیازمند گشتن . (زوزنی ) (تاج المصادر). نیازمند شدن . حاجتمند شدن . افتقار. فقر. بی چیزی .حاجت . حاجتمندی . حاجتومندی . نیازومندی : آنچه شیران را کند روبه مزاج احتیاج است احتیاج است احتیاج . مولوی . ای صاحب متاع صباحت لطافتی کاورده عاجزی بدرت احتیاج خویش . وحشی . ♦ امثال : احتیاج مادر اختراع است . ازجان گذشته را بمدد احتیاج نیست . این دست را مباد بر آن دست احتیاج . هر علم را که رواج بود به قدر احتیاج بود . (مقامات حمیدی ). ♦ احتیاج افتادن ؛ نیازمند گشتن : شریف را بخسیس احتیاج می افتد که برگ کاه بود داروی پریدن چشم . صائب . ♦ احتیاج دادن ؛ محتاج کردن . نیازمند کردن : مده احتیاجم بهر ناکسی ذلیلم مکن بر درهر خسی . وحشی . ♦ احتیاج داشتن ؛ نیازمند بودن . افتقار : اگر به سایه ٔ بید احتیاج خواهی داشت در آن جهان، علم آه برفراز اینجا. صائب . ◄ رجوع کردن بسوی کسی .