احرار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
احرار. [ اَ ] (ع ص، اِ) ج ِ حُرّ. آزادان . آزادگان . حرّان : بسی نمانده که کار جهان چنین گردد بکام خویش رسیده من و همه احرار. فرخی . عید تو همه فرخ و روز تو همه عید وز دیدن تو فرخ روز همه احرار. فرخی . ای شمسه ٔ ملک پدر و زینت عالم ای نعمت اهل ادب و دولت احرار. فرخی . ای بارخدای همه احرار زمانه . منوچهری . فساد و جفا و بلا و عنا را بر احرار گیتی قرار مکینی . ناصرخسرو. ای پسر هیچ دلشکسته مباش کاندرین خانه نیز احرارند. ناصرخسرو. کاخر نکشد فلک مرا، چون من در ظل قبول صدر احرارم . مسعودسعد. ای گردن احرار بشکر تو گرانبار تحقیق ترا همره و توفیق ترا یار. سنائی . خانه ٔ خواجه ٔ من بنده قبله ٔ احرار و افاضل ... و همگی ارباب هنر و بلاغت پناه و ملاذ جانب او شناختندی . (کلیله و دمنه ). معارف کبار و مشاهیر احرار را بر لزوم طاعت و قیام بخدمت او تکلیف فرمود. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). ◄ ایرانیان . ابن الفقیه در کتاب البلدان ص ٣١٧ گوید: امّا ایرانیان در ایّام گذشته از جهت وسعت مملکت و کثرت اموال و شدّت شوکت بر عموم ملل برتری داشتند و عرب ایشان را احرار می گفتند، به این جهت که دیگران را به اسیری و استخدام میگرفتند، ولی کسی دیگر نمی توانست ایشان را اسیر کند یا بخدمت خود بیاورد. چون خداوند عزّ و جل ّ اسلام را فرستاد، شوکت ایشان درهم شکست و پراکندگی کلی در کارشان راه یافت . و در عهد اسلام از آن جماعت، بزرگی نماند که قابل ذکر باشد مگر عبداﷲبن المقفّع و فضل بن سهل ... بنوالأحرار. و رجوع به کلمه ٔ آزاده و بنوالاحرار و احرارالفارس در همین لغت نامه شود. ◄ احرار بقول ؛ تَره های تُنُک و رقیق . سبزی های خوردنی . مقابل ذکور بقول . و رجوع به احرارالبقول شود.
احرار. [ اِ ] (ع مص ) اِحرار نهار؛ گرم شدن روز. (منتهی الارب ) (تاج المصادر). ◄ خداوندِ شتران ِ تشنه گردیدن . (منتهی الارب ).
احرار. [ اَ ] (اِخ ) ابن اسید الظهری . مکنی به ابورهم . صحابی است .