احرام
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
احرام . [ اِ ] (ع مص ) آهنگ حج کردن . ◄ بحرمت شدن . در حرمتی که هتک آن روا نیست درآمدن . ◄ حرام بکردن . (تاج المصادر). ◄ به ماههای حرام درآمدن . در ماه حرام شدن . (تاج المصادر). ◄ در حرم مکه یا مدینه درآمدن . در حرم شدن . (تاج المصادر). ◄ اِحرام مراءة؛ حائض شدن او. ◄ قمار بردن . (تاج المصادر). بردن و چیره شدن بر حریف در قمار. (منتهی الارب ). ◄ سوگند خوردن : یحرم الرجل فی الغضب ؛ سوگند میخورد مرد در حال خشم . (منتهی الارب ). ◄ بازداشتن و بی بهره کردن از چیزی . (منتهی الارب ). ◄ نومید کردن . ◄ احرام حاج و احرام معتمر؛ بکاری درآمدن او که بسبب آن حرام شود چیزی که حلال بود. مقابل احلال (اصطلاح حج ) . ◄ بر خود حرام گردانیدن بعضی چیزهای حلال و مباح (مانند استعمال طیب و اصلاح ریش و مباشرت ) را چند روز پیشتر از زیارت خانه ٔ کعبه از مقامات معین و همچنین در ایام حج . ◄ (اِ) مجازاً بمعنی دو چادر نادوخته که در ایام احرام یکی را لنگ و ته بند کنند و دیگری را بر دوش پوشند. ♦ احرام بستن ؛ آهنگ کردن . قصد و نیت کردن . (غیاث اللغات ) : چه آسان است با بی برگی احرام سفر بستن که هم مرکب بود هم توشه دامن بر کمر بستن . صائب . ♦ احرام بند . رجوع بهمین لغت شود. ♦ احرام گرفتن ؛ مراسم احرام بجا آوردن (در حج ) : چون همی خواستی گرفت احرام چه نیت کردی اندر آن تحریم . ناصرخسرو. مردی نام او علأبن منبه، احرام گرفت . (ابوالفتوح ). ♦ احرام گرفته ؛ مُحرم . ◄ مؤلف کشاف اصطلاحات الفنون آرد: احرام، بکسر همزه در لغت بمعنی منع آمده . و شرعاً حرام کردن پاره ای از امور و واجب ساختن امور دیگری است هنگام گزاردن حج، چنانچه در جامعالرموز گفته . و بیرجندی گوید نزد ابوحنیفه، احرام عبارت است ازنیت حج با لفظ تلبیه یعنی لبیک گفتن و قاصد اِحرام را مُحرم نامند - انتهی . و نزد صوفیه، اِحرام عبارت است از ترک شهوت نسبت بمخلوقات . و خروج از احرام نزدآنان عبارت است از گشاده روئی با خلق و فرودآمدن بسوی ایشان بعدالعندیة فی مقعد صدق . و این معنی در سابق در ذکر معنی حج گفته شد - انتهی .
احرام . [ اِ ] (ع اِ) شَرب سیاه و از آن طیلسان کردندی . (رحله ٔ ابن جُبیر).
احرام . [ اَ ] (ع اِ) ج ِ حَرَم و حَریم .