احیا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
احیا. [ اَح ْ ] (ع ن تف ) بشرم تر. ♦ امثال : احیا من بکر . احیا من فتاة . احیا من مخدرة . احیا من هدی . اخیلیة درباره ٔ توبة ابن الحمیر گوید: فتی کان احیا من فتاة حییة و اجراء من لیث بخفان خادر. (مجمعالأمثال میدانی ). ◄ نعت تفضیلی از حیوة. دراززندگی تر. ♦ امثال : احیا من ضب ّ ؛ والضب ّ زعموا انه طویل العمر. (مجمعالأمثال میدانی ).
مترادف و متضاد واژهدان
زندهسازی تهجد، شبزندهداری، مساهرت
فرهنگ طیفی واژهدان
تجدید، رستاخیز، زندهسازی، ازسرگیری، دوبارگی، نوسازی، تازگی، حیات نو نقاهت، برگشت تنفس مصنوعی احیای شیمیایی رستاخیز، رستخیز، قیامت، محشر، [معاد، اصول دین]، بهشت، آینده یومالدین، روز جزا، روز حساب، روز بازخواست نوزایی، رنسانس، [انقلاب] تجدید، تکراردوبار
واژگان فارسی سره واژهدان
کاهش، شب زنده داری، زندهکردن، زنده ساختن، زنده داری، زندگان، باز زیست
فرهنگ نامهای فارسی
نام مردانه