اخراج
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اخراج . [ اِ ] (ع مص ) بیرون کردن .بیرون کشیدن . بیرون آوردن . نقیض ادخال : دی شوی بینی تو اخراج بهار لیل گردی بینی ایلاج نهار. مولوی . وجه بیرون رفتن عقل از سر عاشق مپرس کرد نافرمانی سلطان ز شهر اخراج شد. نسبتی . ♦ اخراج ساختن ؛ دفع کردن . رد کردن . بدر کردن . ♦ اخراج کردن ؛ بیرون کردن . دفع کردن . کسی را از شغل و کار خود بازداشتن . طردکردن . راندن . نفی کردن . تبعید کردن . جلاء وطن . ◄ ادا کردن باج را. ◄ شکار کردن شترمرغ ابلق را. ◄ نکاح کردن زنی را سرخ رنگ که سپیدی آن بسیاهی زند. ◄ اخراج راعیه ؛ چریدن بعض چراگاه و گذاشتن بعض آنرا. ◄ گذشتن بر کسی سالی که در نیم آن فراخی و در نیم دیگر تنگی بود. ◄ اخراج بلد؛ نفی بلد. تبعید. نزد فارسیان بمعنی برآوردن گناهکاری را از شهری یا دهی و شهری و به دهی فرستادن و یا برآوردن شخص اخراجی یعنی آنکه او را از شهر یا ده برآورده باشند. ◄ اخراج دم ؛ حجامت . خون گرفتن . ◄ اخراج عضوی از بدن ؛ قطع عضوی از اعضاء. ◄ اخراج براز؛ دفع آن . ◄ اخراج البول دفعةً دفعةً؛ ایزاغ . (تاج المصادر بیهقی ).
اخراج . [ اَ ] (ع اِ) ج ِ خرج .