اداره
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِ رِ) [ ع. ادارة ]<BR>۱- (مص م.) نظام دادن، گرداندن کار.<BR>۲- (اِ.) بخشی از هر وزارتخانه که مسئولیت انجام دادن بخشی از کارهای دولتی را به عهده دارد.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اِ رِ) [ ع. اداره ] ۱- (مص م.) نظام دادن، گرداندن کار. ۲- (اِ.) بخشی از هر وزارتخانه که مسئولیت انجام دادن بخشی از کارهای دولتی را به عهده دارد.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اداره . [ اِ رَ ] (ع مص ) اِدارت . گردانیدن . (تاج المصادر بیهقی ). بگردانیدن . گرداندن : در مداومت کؤس و اقداح و ادارت کاسات از دست سُقات ... (جهانگشای جوینی ). الا یا ایهاالساقی اَدِرْ کأساً و ناولها که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها. حافظ. ◄ گردیدن . (لازم و متعدیست ). ◄ گرد کردن . (تاج المصادر بیهقی ). گردگردانیدن . چرخاندن . چرخانیدن . ◄ مبتلا بعلت دوار شدن . (منتهی الارب ). ◄ نگریستن درکار تا داند چگونه انجام کند آنرا. (منتهی الارب ). ◄ کارگردانی . ◄ اداره کردن ؛ قوام دادن . نظام دادن . گرداندن . چرخاندن . مستقیم کردن .تنظیم کردن . رتق و فتق دادن . نظم و نسق دادن . تولیت کردن . متولی بودن . ولایت راندن . قیادت کردن : اداره کردن شغلی را؛ راندن آن شغل را. راه بردن .
اداره . [ اِ رَ / رِ ] (اِ) دیوان حکم باشد یعنی بارگاه . شهید گوید: همی فزونی جوید اداره بر افلاک . و به این معنی بمد الف نیز آمده . (از فرهنگی خطی منسوب به اسدی ). ولی بی شک این کلمه در شعر شهید اَواره است اصل اَوارِجه ٔ عربی . ◄ دفتر حساب که محاسبات پراکنده بر آن نویسند و ادارچه نیز گفته اند و به این معنی به مد الف نیز آمده : بس دیر نمانده ست که ملک ملکان را آرند بدیوان تو اداره و دفتر. معزی (فرهنگ خطی مذکور). ولی صحیح کلمه اَواره است . رجوع به آواره شود.
اداره . [ اِ رَ / رِ ] (از ع، اِ) قسمتی از وزارتخانه . هر وزارتخانه به چند اداره و هر اداره به چند دائره منشعب شود. ج، اِدارات . ♦ اداره ٔمحاسبات . رجوع به محاسبات شود. ♦ اداره ٔ مدعی العمومی ابتدائی . رجوع به دادسرا شود. ♦ اداره ٔ مدعی العمومی استیناف . ♦ اداره ٔممیزی . رجوع به ممیزی شود.
مترادف و متضاد واژهدان
دائره، دایره، سازمان، موسسه تمشیت، تنسیق، رتقوفتق
واژگان فارسی سره واژهدان
سرپرستی، ستاد، سازمان، دیوان