واژه جو

اراده‌کردن

/vâže/

فرهنگ طیفی واژه‌دان

امر کردن، اراده داشتن، اختیار داشتن، مخیر بودن، مایل بودن، دلش خواستن، آزاد بودن، انتخاب کردن قصدکردن، آرزو کردن، میل داشتن تصمیم گرفتن، تشخیص دادن مصمم بودن، داوطلب شدن، راغب بودن تنها به‌قاضی رفتن، قضاوت کردن

واژگان فارسی سره واژه‌دان

یازیدن

معنی اراده‌کردن | واژه جو