ار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ار. [ اَ ] (حرف ربط) مخفف اگر، حرف شرط. وقتی که . هرگاه : ای تن ار تو کارد باشی گوشت فربه بر همه چون شوی چون داسگاله خود نبری جز پیاز. ابوالقاسم مهرانی (از فرهنگ اسدی ). ای لک ار ناز خواهی و نعمت گرد درگاه او کنی لک و پک . رودکی . ار خوری از خورده بگساردت رنج ور دهی مینو فرازآردت گنج . رودکی . تن خِنگ بیدارچه باشد سپید بتری و نرمی نباشد چو بید. رودکی . بدشت ار بشمشیر بگذاردم از آن به که ماهی بیوباردم . رودکی . کسی کاندر آبست و آب آشناست از آب ار چو آتش بترسد سزاست . ابوشکور. میلفنج دشمن که دشمن یکی فراوان و دوست ار هزار اندکی . ابوشکور. درخش ار نخندد بگاه بهار همانا نگرید چنین ابر زار. ابوشکور. بجاماسپ گفت ار چنین است کار بهنگام رفتن سوی کارزار. دقیقی . صورت خشمت ار ز هیبت خویش ذرّه ای را بخاک بنماید خاک دریا شود بسوزد آب بفسرد آفتاب بشخاید. دقیقی . بدرد ار بمثل آهنین بود هم لخت . کسائی . بخانه درآی ار جهان تنگ شد همه کار بی برگ و بی رنگ شد. فردوسی . بدو گفت ار ایدونکه پیدا شوی بگردی از این تنبل و جادوی . فردوسی . ز کار وی ار خون خروشی رواست که ناپارسائی بر او پادشاست . فردوسی . بدو گفت شاه ار به مردی رسد نباید که بیند ورا چشم بد. فردوسی . مرا دخل و خورد ار برابر بدی زمانه مرا چون برادر بدی . فردوسی . بچشم همتش ار سوی آسمان نگری یکی مغاک نماید سیاه و ژرف چو چاه . فرخی . معذور است ار با تو نسازد زنت ای غر زان گنده دهان تو و زان بینی فرغند. عمّاره . چرا بگرید ابر ارنه غمگن است غمام گریستنش چه باید که شد جهان پدرام . عنصری . با درفش ار تپانچه خواهی زد بازگردد هرآینه بتو بد. عنصری . خوارزم گرد لشکرش ار بنگری هنوز بینی علم علم تو به هر دشت و کردری . عنصری . چنان دان که تو هیکل از پهلوی بود نام بتخانه ار بشنوی . عنصری . غلام ار ساده رو باشد و گر نوخط بود خوشتر خوش اندر خوش بود باز آنکه با زوبین و چاچلّه . عسجدی . بباغی دودر ماند [دنیا] ار بنگری کزین در درآئی و زان بگذری . اسدی . جهاندار گفت ار ترا جم هواست نیم من وگر مانم او را رواست . اسدی . گفت حال خویش برگوی . گفت ار ملک فرماید تا خالی کند. (تاریخ سیستان ). گردن منه ار خصم بود رستم زال منت مکش ار دوست بود حاتم طی . خاقانی . بنده ٔ حلقه بگوش ار ننوازی برود لطف کن لطف که بیگانه شود حلقه بگوش . سعدی . ◄ مخفف اگر بمعنی یا: اکنون که ترا تکلفی گویم پیداست بر آفرینم ار نفرین . دقیقی . اگر گنج پیش آید ار خاک خشک و گر آب دریا و گر زرّ و مشک . فردوسی . نگه کن بدل تا پسند تو هست ازو آگهی بهترست ار نشست . فردوسی . بدو گفت بهرام کایدر سپنج دهید ار بباید گذشتن برنج . فردوسی . ز شاهانی ار پیشه ور گوهری پدر برزگر داری ار لشکری . فردوسی . که چون بودتان کار با پور سام بدیدن بهست ار به آواز و نام . فردوسی . اگرتندبادی برآید ز گنج بخاک افکند نارسیده ترنج ستمکاره خوانیمش ار دادگر هنرمند خوانیمش ار بی هنر. فردوسی . چو رفتی سر و کار با ایزد است اگر نیک باشدت کار ار بد است . فردوسی . سوی آبت اندازم ار سوی کوه کجا خواهی افتاد دور از گروه . فردوسی . همه خاک دارند بالین و خشت ندانم به دوزخ درند ار بهشت . فردوسی . چنین گفت گودرز زان پس بطوس که نه پیل باید نه آوای کوس همه یکسره تیغها برکشیم برآریم جوش ار کشند ار کشیم . فردوسی . بپرسم که این دوستدار تو چیست بد است ار پرستنده ٔ ایزدیست . فردوسی . بدو گفت هرمز که پس چیست رای درنگ آورم ار بجنبم ز جای . فردوسی . نشان جست باید ز هر کشوری اگر مهتری باشد ار کهتری . فردوسی . نگه کن که هوش تو بر دست کیست ز مردم نژاد ار ز دیو و پریست . فردوسی . مگر آنکه گفتار او بشنوی اگرپارسی گوید ار پهلوی . فردوسی . بتو داستان نیز کردم یله از این شاهت آزادی است ار گله . فردوسی . از این خواب اگر کوته است ار دراز گه مرگ بیدار گردیم باز. (گرشاسب نامه ). کرا در جهان خوی زشت ار نکوست بهر کس گمان آن برد کاندر اوست . اسدی . که داند کنون کو بماند ار بمرد بدرید شیر ار پلنگش ببرد. اسدی . بجائی که رفتی برون با سپاه برزم ار ببزم ار به نخجیرگاه . اسدی . مائیم و دو شیشگک می روشن و خوش با قلیگکی و نانکی پنج ار شش . انوری . شمس قیس در المعجم گوید: حرف شک «اگر» بمعنی حرف تردید «یا» استعمال کردن لغت سرخسیان است . (المعجم چ طهران ص ٢٣١). ◄ تا.(مؤید الفضلاء).
ار. [اَ / اَرر ] (اِ) مخفّف ارّه (درودگری ). (برهان ): نه من بیش دارم ز جمشید فرّ که ببرید بیور میانش به ارّ. فردوسی . به یزدان که او داد دیهیم و فرّ اگر نه میانش ببرم به ارّ . فردوسی . چو خستو بیاید ببندد کمر ببرم میانش ببرنده ار. فردوسی . کلک مانی طبعش آن استاد چابک صورت است کآزر اندر دستگاه صنعتش ارّ میکشد. اثیر اخسیکتی . ◄ ثُفل دانه که روغن ازآن کشیده باشد و آنرا هروهل و کنجاره نیز خوانند. (جهانگیری ). کنجاره را گویند که ثفل دانه ٔ روغن گرفته باشد. (برهان قاطع).
ار. [ اَرر ] (ع اِ) اِرار. شاخی از درخت خاردار که آن را بر زمین زده نرم کنند و تر کرده و نمک بر آن پاشیده در زهدان ماده شتر داخل نمایند تا مانع لقاح دفع گردد. (منتهی الارب ).