از بیخ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
از بیخ . [ اَ ] (حرف اضافه + اسم، ق مرکب ) از بن . از اصل . ♦ از بیخ افتادن و از بیخ برکنده شدن ؛ انقعاث . انقعاف . انقعار. انجعاف . تقرب . (منتهی الارب ). ♦ از بیخ برانداختن و از بیخ برکندن و برکشیدن و برآوردن ؛ از بن برآوردن . (آنندراج ). قلع. اقتلاع . اباحة. اسحات . اقتیاض . اقتتات . الحاف . تقریب . (منتهی الارب ). رجوع به ترکیب از بن برآوردن و از بن برکندن ذیل از بن شود. ♦ ازبیخ برکنده ؛مستأصل . ♦ از بیخ عرب شدن ؛ استنکاف کردن . انکار. حاشا کردن . تکذیب کردن . منکر شدن به تمام .