ازدو
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اُ) (اِ.) صمغ (مطلق). صمغ درخت ارجنگ، صغم بادام کوهی که از آن حلوا پزند.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اُ) (اِ.) صمغ (مطلق). صمغ درخت ارجنگ، صغم بادام کوهی که از آن حلوا پزند.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ازدو. [ اُ دو / اَ دَ / دُو ] (اِ) صمغ. صمغی است که از آن حلوا پزند. (سروری از نسخه ٔ میرزا). صمغی است که حلوای آن بغایت لطیف شود و منفعت دهد درد کمر را. (مؤید الفضلاء). صمغ درخت ارجن باشد که درخت بادام کوهی است و از آن حلوا پزند و مطلق صمغ را نیز گفته اند. (برهان ). صعرور. ♦ ازدوی ِ آلو ؛ صمغالاجاص . ♦ ازدوی ِ امرود ؛ صمغالکمثری . ♦ ازدوی ِ بادام ؛ صمغاللوز. ♦ ازدوی ِ تازی ؛ صمغ عربی . (برهان ). ♦ ازدوی ِ خطمی ؛ صمغالخطمی . ♦ ازدوی ِ زیتون ؛ اصطرک . ♦ ازدوی ِ سداب ؛ثافیسا. ♦ ازدوی ِ سماق ؛ صمغ تتم .