اساس
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِ. اِ)(اِ.) (آلما.) مخفف شوتز اشتانل، عنوان سازمان مخوف هیتلری. پس از پایان جنگ جهانی دوم دادگاه نورنبرگ این سازمان را سازمانی جنایت کار خواند.<br>
( اَ ) [ ع. ] (اِ.)<BR>۱- پی، بنیاد، شالوده.<BR>۲- یکی از مراتب دعوت اسماعیلیان.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اِ. اِ)(اِ.) (آلما.) مخفف شوتز اشتانل، عنوان سازمان مخوف هیتلری. پس از پایان جنگ جهانی دوم دادگاه نورنبرگ این سازمان را سازمانی جنایت کار خواند.
( اَ ) [ ع. ] (اِ.) ۱- پی، بنیاد، شالوده. ۲- یکی از مراتب دعوت اسماعیلیان.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اس اس . [ اَ اَ ] (ع صوت ) کلمه ایست که گوسپندان را بدان زجر کنند. (منتهی الارب ).
اساس . [ اَ ] (ع اِ) پی . پایه . بنیاد. (منتهی الارب ). (مهذب الاسماء). شالده . بُن . پیکره . شالوده .بنیان . نهاد. اصل . اُس ّ. بنیاد و بیخ عمارت و بناء.(غیاث ). بنیاد عمارت . (مؤیدالفضلاء). بُن دیوار. ج، اُسس . (منتهی الارب ). بَنَوره . بَنَوری : تا تو بولایت بنشستی چو اساسی کس را نبود با تو در این باب سپاسی زین دادگری باشی و زین حق بشناسی پاکیزه دلی، پاک تنی، پاک حواسی . منوچهری . الحمد ﷲ الذی انتخب امیرالمؤمنین من اهل تلک الملة التی علت غراسها و رست اساسها. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٩٩). سپاس مر خدای را که برگزید امیرالمؤمنین را از اهل این ملت که بلند شد نهالش و قرار گرفت اساسش . (تاریخ بیهقی ص ٣٠٨). تا اساس تنم بجای بود نروم جز که بر طریق اساس . ناصرخسرو. همتت را چو چرخ باد عُلو دولتت را چو کوه باد اساس . مسعودسعد. ای با اساس رفعت تو کوته آسمان وی در قیاس همت تو ابتر آفتاب . خاقانی . گویم که چهار اساس عمرت چون سبع شداد باد محکم . خاقانی . لمعه ای از فیض نور بحر است اساس و ایالت خطه ٔ وجوداو که بازداشت ... (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٧). ♦ اساس کردن و بستن و نهادن و گستردن و کشیدن و انداختن و برآوردن ؛ بنیاد نهادن : ای برادرزاده ٔ صدری که دولت را اساس از زمین کاشغر تا بحر قسطنطین نهاد. معزی . آنکه اساس توبرین گل نهاد کعبه ٔ جان در حرم دل نهاد. نظامی . زمینی که دارد بر و بوم سست اساسی برو بست نتوان درست . نظامی . لیک اساسی که نوش برکشند از لقب خاص بزیور کشند سهل بود تا که ز روی قیاس زآب و گل من چه توان کرد اساس . امیرخسرو. بکوی کس رُخ زردی نمی بریم که فقر اساس کلبه ٔ ما را ز کهربا انداخت . واله هروی .
اساس . [ اِ ] (ع اِ) ج ِ اَس ّ و اِس ّ و اُس ّ. (منتهی الارب ).
واژگان فارسی سره واژهدان
شالوده، زیرساخت، ریشهای، ریشه، پی، پایهها، پایهای، پایه، بنیانی، بنیاد