استادی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
استادی . [ اُ ] (حامص ) آموزگاری . معلمی . ◄ حذق . حذاقت . حاذقی . مهارت . ماهری . نیکدانی : اکنون استادی درین طاق زدنست که چگونه بهم برآورد. (نزهت نامه ٔ علائی ). جمله برانداز به استادئی تا تو فرومانی و آزادئی . نظامی . موی تراشی که سرش میسترد موی بمویش بغمی میسپرد کای شده آگاه ز استادیم خاص کن امروز بدامادیم . نظامی . ◄ زیرکی . حیله . تدبیر.چاره . مکر : لیکن محمودیان در این کار استادیها میکردند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٣١). از این سفر که به بخارا بود از وی صورت ها نگاشت و استادی ها کرد تا صاحب بریدی از وی بازستدند. (تاریخ بیهقی ص ٣٦٢). ◄ در اصطلاح کنونی، عالیترین مقام و درجه در تعلیمات عالیه ٔ (دانشگاه ) ایران .
استادی . [ ] (اِخ ) موضعی در جنوب تایمنی در افغانستان .