اعتزاز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اعتزاز. [ اِ ت ِ ] (ع مص ) عزیز شدن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (تاج المصادر بیهقی ) (المصادر زوزنی ). و با حرف «باء» متعدی شود، یقال : اعتز بفلان ؛ ای عد نفسه عزیزة به . (منتهی الارب ) : وآن قلم اندر بنانش گه معز و گه مذل دشمنان زو بامذلت، دوستان بااعتزاز. منوچهری . کرا جامه ٔ عز ببرید دنیا بدین بازگردد بدو اعتزازش . ناصرخسرو. از سر اعتزاز بعزت ملک و اعتزاز بنخوت پادشاهی از او سخنهای نالایق حادث میگشت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣٤٠). ◄ گرامی و عزیز شمردن . (منتهی الارب ). و بدین معنی نیز با حرف «باء» متعدی شود. (از منتهی الارب ).