اعجاب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اعجاب . [ اِ ] (ع مص ) بشگفت آوردن کسی را: اَعجبه ؛ بشگفت آورد آنرا. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). به شگفت آوردن . (آنندراج ). بتعجب آوردن کاری کسی را. (از اقرب الموارد). بر چیزی تعجب آوردن و عجب دانستن . (منتخب از غیاث اللغات ). بشگفتی افکندن . (یادداشت بخط مؤلف ): «فاشار علیهم عروة... ان یسمعوا کلام بدیل، فان اعجبهم قبلوه و الا ترکوه ». (امتاع الاسماع مقریزی ). قال وکیع: لایعجبنا بیعها [ ای بیعالقرآن ]. (المصاحف سجستانی ). ◄ خوش آمدن . (ترجمان القرآن ترتیب عادل بن علی ). شگفتی نمودن و خوش آمدن . (تاج المصادربیهقی ) (المصادر زوزنی ). بشگفت آمدن و شاد شدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). بتعجب درآمدن ازچیزی و شاد شدن . (از اقرب الموارد). یقال : اعجبه الشی ٔ و اعجب بالشی ٔ، معلوم و مجهول به یک معنی استعمال شود. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ) : روا بود که فزاید جهان بدورانش سزا بود که نماید فلک بدو اعجاب . مسعودسعد. نیست معجب بجود خویش جهان می نماید بجود او اعجاب . مسعودسعد. چون دمنه از... سخن فارغ شد، اعجاب شیر بدو زیادت گشت . (کلیله و دمنه ). یار شد یا مارشد آن آب تو زآن عصا چونست این اعجاب تو. مولوی . برآمد ابر بکردار عاشق رعنا کشیده دامن و افراخته سر از اعجاب . مولوی . ◄ فضیلت نهادن خود را. (منتهی الارب ). فضیلت نهادن بر خود و تکبر کردن . (ناظم الاطباء). ناز و تکبر کردن و در شگفت بودن . (ازاقرب الموارد). تکبر کردن . (منتخب از غیاث اللغات ) : مرا همیشه اعجاب تو... معلوم بود. (کلیله و دمنه ). تو که مبداء و مرجعت این است نه سزاوار کبر و اعجابی . سعدی . ◄ معجب کردن . (آنندراج ) (المصادر زوزنی ). ◄ در تکبر و غرور انداختن . (منتخب از غیاث اللغات ). ♦ اعجاب بنفس ؛ تخایل . تکبر. (یادداشت مؤلف ).
اعجاب . [ اَ ] (ع اِ) ج ِ عَجَب . شگفتی ها. (منتهی الارب ). رجوع به عجب شود.