اعراس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اعراس . [ اِ ] (ع مص ) مهمانی عروسی نمودن و سور کردن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). سور کردن . (آنندراج ). یقال : اعرس اعراساً؛ مهمانی عروسی نمود و سور کرد. (منتهی الارب ). ولیمه ساختن . (تاج المصادر بیهقی ) (زمخشری ). ◄ آوردن زن را در خانه ٔ خود و خلوت نمودن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). داماد شدن و عروس بخانه بردن . (آنندراج ). داماد شدن مرد. (مصادر زوزنی ). عروس بردن مرد. (یادداشت مؤلف ). بخانه بردن زن و خلوت ساختن با او. (از اقرب الموارد). ◄ فرودآمدن در آخر شب جهت استراحت . یقال : اعرس القوم ؛ فرودآمدند در آخر... (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). در آخر شب فرودآمدن جهت استراحت . (آنندراج ). ◄ جماع نمودن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). جماع کردن . (آنندراج ). ◄ عروس کردن زن . (المصادر زوزنی ). عروسی گرفتن مرد. (از اقرب الموارد). ◄ لازم گرفتن چیزی را. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ملازم چیزی شدن و الفت گرفتن . (از اقرب الموارد).
اعراس . [ اَ ] (ع اِ) ج ِعِرس، بمعنی زن باشوی و مرد بازن و شیر ماده یا نر.(منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ج ِ عِرس، بمعنی زن شوهردار و شوهر زن و شیر. (از اقرب الموارد).رجوع به عِرس شود. ◄ ج ِ عَرس، بمعنی ستونی که در میان خیمه است و رسن و شتربچه ٔ خردسال و جزآن . (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). رجوع به عَرس شود. ◄ ج ِ عُرس، بمعنی شتربچه ٔ خردسال و ستون میان خیمه و ولیمه . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). رجوع به عُرس شود. ◄ ج ِ عُرُس، بمعنی ولیمه و مهمانی عروسی . (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب ). رجوع به عُرُس شود.