اعراف
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اعراف . [ اَ ] (اِخ ) مواضع است . (منتهی الارب ). یاقوت آرد: در اصل بلندیها از ریگزارها باشد و یکی ِ آن عرفه است . ابوزیادگوید: در بلاد عرب، بلدهای بسیاری بدین نام موسومند که از آن جمله است : اعراف لُبنی و اعراف غَمْرة. این اسامی در ابیات زیر از طفیل بن عوف غنوی آمده است : جلبنا من الاعراف اعراف غمرة و اعراف لبنی الخیل من کل مجلب . ◄ اعراف نخل ؛ پشته های سرخ است مر بنی نخله را. (منتهی الارب ). پشته های سرخ است در ارض سهله . راجز گوید: یا من لثور لهق طواف اعین مشاء علی الاعراف . (از معجم البلدان ).
اعراف . [ اَ ] (اِخ ) (یوم ...) از ایام عرب است . (از معجم البلدان ).
اعراف . [ اِ ] (ع مص ) دراز شدن عرف یعنی یال . (آنندراج ). دراز گردیدن فش . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). دراز شدن پش اسب . (مصادر زوزنی ).