اعراق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اعراق . [ اِ ] (ع مص ) به عراق رفتن . (آنندراج ) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). رفتن بعراق . (از اقرب الموارد). بعراق شدن . (مصادر زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ). ◄ پر نکردن دلو و قِربه، یقال : اعرق الدلو اعراقاً؛ پر نکرد دلو را و کذا اعرق القربة. (منتهی الارب ). پر نکردن ظرف را. (از اقرب الموارد). ◄ خوی بیاوردن . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ عریق گشتن در لؤم و کرم . (منتهی الارب ) (آنندراج ). عریق گشتن در لؤم و کرم . (ناظم الاطباء). عریق شدن در کرم و در لؤم نیز گفته شود و همچنین است در مورد اسب و جز آن . (از اقرب الموارد). نژادی شدن . (مصادر زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ) (از اقرب الموارد). ◄ بیخ رها کردن درخت و سخت گردیدن بیخ . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ریشه دوانیدن درخت در زمین . (از اقرب الموارد). ◄ آواره شدن . (المصادر زوزنی ). ◄ رگ دار کردن شراب را به اندک آب انداختن در آن . (آنندراج ). رگ دار کردن شراب را به انداختن آب اندک در آن . (منتهی الارب ). رگ دار کردن شراب را با کمی آب یعنی مخلوط ساختن شراب را با آب و مبالغه نکردن در آن . (از اقرب الموارد). شراب به آب اندک آمیختن . (تاج المصادر بیهقی ).
اعراق . [ اَ ] (ع اِ) ج ِ عِرق، بمعنی رگ و ریشه و بیخ درخت . (آنندراج ) (منتهی الارب ). اصلها. (فرهنگ فارسی معین ). ◄ در تداول فارسی زبانان، پدران . اصل و نسب و آبا و اجداد : و اگر در محامد اخلاق و مآثر اعراق این پادشاه میمون سیرت همایون سریرت خوض و شروع افتد، ابتدا به انتهای آن نرسد. (سندبادنامه ص ١٧). و ردای مفاخر پادشاهی را به مآثر اعراق مطرز کرده . (سندبادنامه ص ٣١). ◄ ج ِ عَرَق . (دهار) (ناظم الاطباء).